خاطرات طنز شهدا

خاطرات طنز شهدا

آجیل مخصوص

شوخ طبعی اش باز گل کرده بود. همه ی بچه ها دنبالش می دویدند و اصرار که به ما هم آجیل بده؛ اما او سریع دست تو دهانش می کرد و می گفت: نمی دم که نمی دم.
آخر یکی از بچه ها پتویی آورد و روی سرش انداخت و بچه ها شروع کردند به زدن. حالا نزدن کی بزن آجیل می خوری؟ بگیر، تنها می خوری؟ بگیر.
و بالاخره در این گیر و دار یکی از بچه ها در آرزوی رسیدن به آجیل دست توی جیبش کرد اما آجیل مخصوص چیزی جز نان خشک ریز شده نبود.
همگی سر کار بودیم.

مجله جاودانه ها، شماره مجله:49

http://line.me/ti/p/%40yck0500m


https://telegram.me/shahidan313gomnam
#شهدا
دیدگاه ها (۴)

P⁶صبح، یونگی زودتر از همیشه بیدار شد.جیمین کنار تخت روی زمین...

𝖕𝖆𝖗𝖙7دود، مثل ماری خاکستری، در راهروها می‌خزید. مارال با پدر...

بعد از امتحان هند اسامی رو گفت که کی یا نفر اول هستند کلویی:...

007-پنهان در مه - پارت ۹۵

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p32فلیکس : نه. فقط دارم ...

چند پارتی پارت آخرآبِ یخ، مثل هزاران سوزنِ تیز، پوستِ جونگکو...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟝چشمهایش قدرت خدا رابه رخ می‌کشند.𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃...

{محکوم به لمس } part 1 杂交种 استرس اضطراب ترس در جانش آمیخته ...

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم𝑷𝒂𝒓𝒕 12 | سورپرایز مخصوص توبعد از تم...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط