𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 20
سکوت اتاق سنگین شده بود.
همه به عکس روی صفحه خیره بودند.
مینهو آرام پرسید:
مینهو: مطمئنی؟
هان نگاهش را از تصویر برنداشت.
هان: آره... هیچوقت اون شب رو یادم نمیره.
هان چند لحظه مکث کرد.
هان: همون مرد بود. همون کسی که قبل از شلیک کنار اون آدم ایستاه بود.
هیونجین جلو آمد و به صفحه نگاه کرد.
هیونجین: اسمش؟
فلیکس چند دکمه زد.
چند ثانیه بعد اطلاعات روی صفحه ظاهر شد.
فلیکس: کیم سونگوون.
چان اخم کرد.
چان: غیرممکنه.
هان به او نگاه کرد.
هان: چرا؟
چان چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
چان: چون سونگوون سه سال پیش مُرده.
...
فضای اتاق یخ زد.
هان با ناباوری خندید.
هان: صبر کن... چی؟
فلیکس دوباره اطلاعات را بررسی کرد.
فلیکس: مدارک رسمی همینو میگه. سه سال پیش در یک حادثه کشته شده.
هان به مینهو نگاه کرد.
هان: پس من کیو دیدم؟
هیچکس جواب نداد.
اما مینهو آرام گفت:
مینهو: کسی که نمیخواست ما بفهمیم کیه.
...
چند دقیقه بعد.
جلسه تمام شده بود.
هیونجین و فلیکس مشغول بررسی اطلاعات جدید بودند.
هان اما هنوز گیج بود.
از اتاق بیرون آمد.
توی بالکن ایستاده بود و به شهر نگاه می کرد.
صدای قدمی پشت سرش آمد.
بدون اینکه برگردد، گفت:
هان: اومدی بگی نباید دخالت کنم؟
مینهو کنار او ایستاد.
مینهو: نه...
هان با تعجب نگاهش کرد.
هان: نه؟
مینهو: نه این بار... حق داری بدونی.
هان چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
هان: مینهو.
مینهو نگاهش کرد.
هان: تو واقعاً به من اعتماد کردی؟
سؤال سادهای بود.
اما جوابش برای مینهو آسان نبود.
چند لحظه گذشت.
بعد گفت:
مینهو: اگر نمیکردم... اینجا نبودی.
هان لبخند خیلی کوچکی زد.
هان: جوابت همیشه نصفهست.
مینهو: ولی راسته.
همان لحظه گوشی مینهو زنگ خورد.
این بار شماره مشخص بود.
مینهو با دیدن اسم روی صفحه، اخم کرد.
هان متوجه شد.
هان: کیه؟
مینهو جواب نداد.
فقط تماس را وصل کرد.
صدای مردی از آن طرف آمد.
مرد : بالاخره فهمیدی، نه؟
مینهو سرد گفت:
مینهو: تو کی هستی؟
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای خندهی آرامی آمد.
مرد : کسی که از اول میدونست هان جیسونگ قراره وارد زندگی تو بشه.
چشمهای هان و مینهو همزمان تغییر کرد.
مینهو با صدای پایین گفت:
مینهو: اسم هان را به دهنت نیار.
مرد آن طرف خط آرام جواب داد:
مرد : هع ، میترسی اگر بهت بگم و بفهمی... این پسر تصادفی وارد داستانت نشده؟
تماس قطع شد.
هان به مینهو نگاه کرد.
برای اولین بار...
ترس در دلش ، نه از دشمنها...
بلکه از حقیقتی بود که هنوز نمیدانست .
پایان پارت ۲۰
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
Part 20
سکوت اتاق سنگین شده بود.
همه به عکس روی صفحه خیره بودند.
مینهو آرام پرسید:
مینهو: مطمئنی؟
هان نگاهش را از تصویر برنداشت.
هان: آره... هیچوقت اون شب رو یادم نمیره.
هان چند لحظه مکث کرد.
هان: همون مرد بود. همون کسی که قبل از شلیک کنار اون آدم ایستاه بود.
هیونجین جلو آمد و به صفحه نگاه کرد.
هیونجین: اسمش؟
فلیکس چند دکمه زد.
چند ثانیه بعد اطلاعات روی صفحه ظاهر شد.
فلیکس: کیم سونگوون.
چان اخم کرد.
چان: غیرممکنه.
هان به او نگاه کرد.
هان: چرا؟
چان چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
چان: چون سونگوون سه سال پیش مُرده.
...
فضای اتاق یخ زد.
هان با ناباوری خندید.
هان: صبر کن... چی؟
فلیکس دوباره اطلاعات را بررسی کرد.
فلیکس: مدارک رسمی همینو میگه. سه سال پیش در یک حادثه کشته شده.
هان به مینهو نگاه کرد.
هان: پس من کیو دیدم؟
هیچکس جواب نداد.
اما مینهو آرام گفت:
مینهو: کسی که نمیخواست ما بفهمیم کیه.
...
چند دقیقه بعد.
جلسه تمام شده بود.
هیونجین و فلیکس مشغول بررسی اطلاعات جدید بودند.
هان اما هنوز گیج بود.
از اتاق بیرون آمد.
توی بالکن ایستاده بود و به شهر نگاه می کرد.
صدای قدمی پشت سرش آمد.
بدون اینکه برگردد، گفت:
هان: اومدی بگی نباید دخالت کنم؟
مینهو کنار او ایستاد.
مینهو: نه...
هان با تعجب نگاهش کرد.
هان: نه؟
مینهو: نه این بار... حق داری بدونی.
هان چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
هان: مینهو.
مینهو نگاهش کرد.
هان: تو واقعاً به من اعتماد کردی؟
سؤال سادهای بود.
اما جوابش برای مینهو آسان نبود.
چند لحظه گذشت.
بعد گفت:
مینهو: اگر نمیکردم... اینجا نبودی.
هان لبخند خیلی کوچکی زد.
هان: جوابت همیشه نصفهست.
مینهو: ولی راسته.
همان لحظه گوشی مینهو زنگ خورد.
این بار شماره مشخص بود.
مینهو با دیدن اسم روی صفحه، اخم کرد.
هان متوجه شد.
هان: کیه؟
مینهو جواب نداد.
فقط تماس را وصل کرد.
صدای مردی از آن طرف آمد.
مرد : بالاخره فهمیدی، نه؟
مینهو سرد گفت:
مینهو: تو کی هستی؟
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای خندهی آرامی آمد.
مرد : کسی که از اول میدونست هان جیسونگ قراره وارد زندگی تو بشه.
چشمهای هان و مینهو همزمان تغییر کرد.
مینهو با صدای پایین گفت:
مینهو: اسم هان را به دهنت نیار.
مرد آن طرف خط آرام جواب داد:
مرد : هع ، میترسی اگر بهت بگم و بفهمی... این پسر تصادفی وارد داستانت نشده؟
تماس قطع شد.
هان به مینهو نگاه کرد.
برای اولین بار...
ترس در دلش ، نه از دشمنها...
بلکه از حقیقتی بود که هنوز نمیدانست .
پایان پارت ۲۰
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
- ۱۴۵
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط