این کریسمس متفاوته پارت 7
این کریسمس متفاوته پارت 7
اینها.باشه بیا شب بخیر
پایان فلش بک
اینها ویو
فهمیدم دیشب چه گوهی خوردم برای همین من و یونا با خجالت به هم نگاه کردیم
اینها.امم خب من برم دوش بگیرم
یونا.منم برم صبحانه درست کنم
خلاصه همه رفتن سر میز فقط اینها نیومد چون حمومه
جین.خب بچه ها از دیشب چیزی یادتونه
سوجین.اگه منظورتون مافیا بودن هست آره
جیمین.بچه ها به اینها چیزی نگید
یونا.باشه ولی یه چیزی اون مرده جکسون هست اون زده به پدر مادر اینها
ولی اون چرا به شما تعظیم کرد نکنه
که شما هم..
جیمین.یونا اون دشمن ماست از ترسش این کار رو کرد
یونا.آها خیالم راحت شد
نامجون.خب چرا اینها نیومد
یونگی.خاطرات دیشبش یادش اومد رفت حموم
اینها اومدم بیام از پله ها پایین یهو پام سر خورد
جیمین.یهو اینها سر خورد پایین از خنده با صندلی افتادم زمین خود اینهام داشت میخندید ولی بچه ها با شک نگاهم می کردن چون خیلی وقت بود نخندیدم
اینها.وای کدوم خری اینجا روغن ریخته
یهو دوباره جیمین خندید
گفتم.کار تو بود
جیمین.آره
اینها.من زندت نمی زارم کل خونه رو دنبال جیمین رفتم که زدم تو کلش یهو اون دنبال من افتاد دوباره اومدم از پله برم بالا دوباره سر خوردم اینجا بود که کله بچه ها خندیدن و جیمینم منو قلقلک داد
اینها.تروخدا.. باشه بس.. کن .باخنده.
جیمین ویو
یهو فهمیدم چیکار کردم نه مثل این که من واقعا عاشقش شدم امشب میخوام بهش اعتراف کنم پس به بهونه ی چیزی میفرستمش بیرون
جیمین.ام اینها بری برام (......) بگیری
اینها.ولی طول میکشه
جیمین.لطفا
اینها.باشه رفتم
تهیونگ.جیمین حالت خوبه
جیمین بچه ها باید بهتون یه چیزی بگم من من
سوهو.تو چی
جیمین.من میخوام به اینها اعتراف کنم
رزی.جیمین اول بهش بگو مافیایی اون وقت خیلی ناراحت میشه
جیمین حالا شب بهش میگم ولی به کمکتون نیاز دارم
همه.اوکیه
اینها.باشه بیا شب بخیر
پایان فلش بک
اینها ویو
فهمیدم دیشب چه گوهی خوردم برای همین من و یونا با خجالت به هم نگاه کردیم
اینها.امم خب من برم دوش بگیرم
یونا.منم برم صبحانه درست کنم
خلاصه همه رفتن سر میز فقط اینها نیومد چون حمومه
جین.خب بچه ها از دیشب چیزی یادتونه
سوجین.اگه منظورتون مافیا بودن هست آره
جیمین.بچه ها به اینها چیزی نگید
یونا.باشه ولی یه چیزی اون مرده جکسون هست اون زده به پدر مادر اینها
ولی اون چرا به شما تعظیم کرد نکنه
که شما هم..
جیمین.یونا اون دشمن ماست از ترسش این کار رو کرد
یونا.آها خیالم راحت شد
نامجون.خب چرا اینها نیومد
یونگی.خاطرات دیشبش یادش اومد رفت حموم
اینها اومدم بیام از پله ها پایین یهو پام سر خورد
جیمین.یهو اینها سر خورد پایین از خنده با صندلی افتادم زمین خود اینهام داشت میخندید ولی بچه ها با شک نگاهم می کردن چون خیلی وقت بود نخندیدم
اینها.وای کدوم خری اینجا روغن ریخته
یهو دوباره جیمین خندید
گفتم.کار تو بود
جیمین.آره
اینها.من زندت نمی زارم کل خونه رو دنبال جیمین رفتم که زدم تو کلش یهو اون دنبال من افتاد دوباره اومدم از پله برم بالا دوباره سر خوردم اینجا بود که کله بچه ها خندیدن و جیمینم منو قلقلک داد
اینها.تروخدا.. باشه بس.. کن .باخنده.
جیمین ویو
یهو فهمیدم چیکار کردم نه مثل این که من واقعا عاشقش شدم امشب میخوام بهش اعتراف کنم پس به بهونه ی چیزی میفرستمش بیرون
جیمین.ام اینها بری برام (......) بگیری
اینها.ولی طول میکشه
جیمین.لطفا
اینها.باشه رفتم
تهیونگ.جیمین حالت خوبه
جیمین بچه ها باید بهتون یه چیزی بگم من من
سوهو.تو چی
جیمین.من میخوام به اینها اعتراف کنم
رزی.جیمین اول بهش بگو مافیایی اون وقت خیلی ناراحت میشه
جیمین حالا شب بهش میگم ولی به کمکتون نیاز دارم
همه.اوکیه
- ۶۱
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط