{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لبخند زد، برداشت تِل را، دست در مو برد

لبخند زد، برداشت تِل را، دست در مو برد
از آن چه در من اتفاق افتاد هم بو برد
.
انگار موسی نیل را در نیمه شب وا کرد،
موهای لختش را که هی این سو و آن سو برد
.
اندازه ی یک اصفهان زیباست او، من را
با چشم تا نقش جهان، با لب به خواجو برد!
.
بیهوده می پرسی که من روباه یا شیرم
آن چه نباید، اتفاق افتاد و آهو برد
.
من یک نگاه، او جان! بنازم این تجارت را...!
هم ما به قدر وسع خود بردیم هم او برد
.
سقف هوس هایم، کف درخواست هایش بود
معماری ماسوله را این گونه از رو برد...!
.
.
.
#سیدسعید_صاحب_علم
دیدگاه ها (۲)

(بوسه دردناک )پارت ۴۱آتش وجودش از نوشیدن جام وصال آن دختر شع...

امشب چی میخواست بگه چی‌کار باید میکرد ؟.. دخترک نفسی کشید و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط