𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:63
از اتاق رفتم بیرون....
دم در اتاقم نارو منتظر بود...
*بانو ماشین امادست....
+بریم...
سوار ماشین شدم...
توی راه....
تمام مدت به چیزایی که دیده بودم فکر کردم...
شغلش چی بود؟
ماشین دم در پاساژ بزرگی ایست کرد...
بعد از پیاده شدن و وارد شدن به پاساژ...
نتونستم تحمل کنم...
برگشتم سمت نارو...
+نارو؟
*بله بانوی من؟
+میگم.....میدونی....
با چهره سوالی نگام کرد....
+میدونی شغل یونجون چیه؟
چهرهش متعجب شد....
*چرا میپرسید؟
+کنجکاو شدم....
با لحن دست پاچه و مشکوکی گفت....
*چندتا کارخونه و چند تا شرکت دارن....
+مطمئنی؟
*ب...بله....م...مطمئنم
+باشه...
𝘱𝘢𝘳𝘵:63
از اتاق رفتم بیرون....
دم در اتاقم نارو منتظر بود...
*بانو ماشین امادست....
+بریم...
سوار ماشین شدم...
توی راه....
تمام مدت به چیزایی که دیده بودم فکر کردم...
شغلش چی بود؟
ماشین دم در پاساژ بزرگی ایست کرد...
بعد از پیاده شدن و وارد شدن به پاساژ...
نتونستم تحمل کنم...
برگشتم سمت نارو...
+نارو؟
*بله بانوی من؟
+میگم.....میدونی....
با چهره سوالی نگام کرد....
+میدونی شغل یونجون چیه؟
چهرهش متعجب شد....
*چرا میپرسید؟
+کنجکاو شدم....
با لحن دست پاچه و مشکوکی گفت....
*چندتا کارخونه و چند تا شرکت دارن....
+مطمئنی؟
*ب...بله....م...مطمئنم
+باشه...
- ۶۸
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط