Part:۲۰
🦋 ˚₊‧🌷‧₊˚ 🦋
رمان: «تا وقتی که عاشقت شدم»
╭────── 🌸🦋🌸 ──────╮
«رینا همین که خندههامون رو دید، با عصبانیت جلوی ما ایستاد.»
«با عصبانیت گفت:»
$: چرا میخندید، هااا؟
«بعد از این حرف، یک ثانیه هم نکشید که من و تهیونگ خودمون رو جمع کردیم.»
&: هیچی.
×: ...
کوک: خیلی خوب، شما دخترا بیاید آماده بشید برید آرایشگاه. ما هم یه چیزی بخوریم، میایم.
«میرا، رینا و ا/ت با هم گفتن:»
× $ ÷: باشه.
🌸🦋🌷
«من رو به دخترا کردم.»
×: بچهها، لباسهای من توی ماشینه. بیاید.
$: باشه.
÷: من وسایلم رو از اتاق بردارم، میام.
×: باشه.
«بعد از حرف زدن با دخترا، رو به تهیونگ کردم.»
×: ته...
&: هوم؟
×: با این ماشین میای شب؟
&: نه، من با یه ماشین دیگه میام.
×: آهان.
&: چرا پرسیدی؟
×: مهم نیست.
&: ماشین رو میخوای؟
«از خجالت سرم رو پایین انداختم.»
«از کار ا/ت خندهم گرفت؛ عین یه بچهی کوچولو سرش رو انداخته بود پایین.»
&: باشه، بیا کوچولو.
«از طرز کوچولو گفتنش خوشم اومد، اما به روم نیاوردم.»
«اخم ساختگی کردم.»
×: من کوچولو نیستم!
&: هستی.
×: نیستم!
&: هستی.
×: نیستمممممممممممممم!
«قبل از اینکه حرف بزنه، میآید رو از دستش گرفتم و رفتم.»
🦋🌷✨🌸🦋🌙🦋🌸✨🌷🦋
ویو تهیونگ
«قبل از اینکه حرف بزنم، میآید رو از دستم گرفت و رفت. دخترا هم بعد از چند لحظه خداحافظی کردن و رفتن.»
🌸🦋🌷
ویو ا/ت
«رفتم توی ماشین و دخترا هم اومدن.»
«به سمت آرایشگاه حرکت کردیم و بعد از سی دقیقه رسیدیم.»
«لباسهام رو برداشتیم و رفتیم بالا. اول ناخنهامون رو درست کردیم، بعد میکاپ کردیم و بعدش هم موهامون رو شینیون کردیم.»
🎀🌸🦋✨🌷🦢🌙🦋🎀🌸
ویو تهیونگ
«بعد از رفتن دخترا، روی مبل دراز کشیدم. خیلی خسته، گشنه و تشنه بودم، ولی حال هیچ کاری رو نداشتم.»
«چشمام داشت گرم میشد که کوک یه لیوان آب داد بهم.»
کوک: اینو بخور، نخواب! دارم غذا درست میکنم. بعد غذا باید بریم دنبال دخترا.
&: خدایا... خودشون برن.
کوک: ببخشید، شما خودت گفتی میریم دنبالشون.
&: اه... حالا کی با ماشین من میاد؟
«جیمین سریع و بدون فکر کردن گفت:»
جیمین: هیشکی.
&: یعنی چی هیشکی؟
کوک: با تو فقط ا/ت میاد. جیمین، میرا و رینا توی ماشین منن.
&: اوهوم.
🌷🦋🌸
«بعد از این بحث، دیگه کسی حرف نزد. کوک مشغول غذا درست کردن بود، جیمین داشت بازی میکرد و من هم کمکم چشمام داشت گرم میشد.»
«که ناگهان کوک داد زد:»
کوک: بیاید غذاااا! «داد»
«من و جیمین از صدای کوک دو متر پریدیم هوا!»
&: باشه بابا! اینجاییم، چرا داد میزنی؟
کوک: چون هردوتون توی خودتون بودید.
جیمین: باشه، حالا غذا چیه؟
کوک: بیبیمباپ!
«بعد از شنیدن اسم غذا، دستم رو روی دلم گذاشتم.»
&: اه، که چقدر گشنم بود!
کوک: معلومه.
&: حرف نزن.
کوک: باشه بابا.
🍚🥢🌸🦋🌷🥢🍚
ویو بعد از غذا
«کتوشلوار پوشیده و آماده بودم. پسرا هم آماده شدن.»
«من رفتم سمت ماشین خودم. کوک و جیمین هم همینطور.»
«به سمت آرایشگاه حرکت کردیم و بعد از سی دقیقه رسیدیم.»
«از ماشین پیاده شدم. آرایشگاه خیلی شیکی بود. به ا/ت زنگ زدم.»
بوق...
بوق...
«بالاخره جواب داد.»
×: الو؟
&: سلام، کوچولو.
×: مگه نگفتم کوچولو نیستم؟
«زدم زیر خنده.»
«صدایی از اون طرف خط اومد.»
×: به چی میخندی؟
&: هیچی.
×: ایش!
&: کی میاید؟
×: یه نیم ساعتی دیگه.
&: باشه، ما پایینیم.
🦋🌸🌷✨🌙🦢✨🌷🌸🦋
ویو ا/ت
«سی دقیقه از کارمون مونده بود که تهیونگ زنگ زد و گفت ما پایینیم، بیاید.»
«ما هم بعد از تموم شدن کارمون، لباسهامون رو پوشیدیم، زیورآلات انداختیم و رفتیم پایین.»
«پسرا جلوی ماشین ایستاده بودن.»
🎀🦋🌸🌷🦢🌙🌷🦋🎀
ویو تهیونگ
«دخترا از آرایشگاه اومدن بیرون.»
«همین که ا/ت رو دیدم، چشمام برق زد. خیلی زیبا شده بود...»
«انگار تکهای از ماه، وسط شب، درست جلوم ایستاده بود.»
«همینطور محو زیبایی ا/ت بودم که با صدای خودش به خودم اومدم.»
×: تهیونگ...
«یه بار...»
«دوبار...»
«این بار با داد صدام زد.»
×: تهیونگ!
&: هاااا؟ چیه؟
×: دو ساعته دارم صدات میکنم!
&: آهان... ببخشید.
«در ماشین رو برام باز کرد و نشستم.»
«ماشین حرکت کرد.»
«در راه، سکوت عجیبی بینمون حاکم بود تا اینکه به عمارت رسیدیم.»
«ته دوباره در رو برام باز کرد. پیاده شدم و با دیدن عمارت، چشمام از تعجب گرد شد.»
«همینطور داشتم به عمارت خیره میشدم که تهیونگ دستم رو گرفت...»
🦋🌷🌸✨🦢🌙🎀🦋🌸🌷💫🦋🌙🌸🎀🌷🦢✨🦋🌸
╭────── 🦋
𓆩♡𓆪 ادامه دارد... 𓆩♡𓆪
╰────── 🌷
🌸🦋🌷✨🩷🎀🌙🦢💫🌷🦋🌸✨🦋🎀🌙🌸🌷🦢🦋
رمان: «تا وقتی که عاشقت شدم»
╭────── 🌸🦋🌸 ──────╮
«رینا همین که خندههامون رو دید، با عصبانیت جلوی ما ایستاد.»
«با عصبانیت گفت:»
$: چرا میخندید، هااا؟
«بعد از این حرف، یک ثانیه هم نکشید که من و تهیونگ خودمون رو جمع کردیم.»
&: هیچی.
×: ...
کوک: خیلی خوب، شما دخترا بیاید آماده بشید برید آرایشگاه. ما هم یه چیزی بخوریم، میایم.
«میرا، رینا و ا/ت با هم گفتن:»
× $ ÷: باشه.
🌸🦋🌷
«من رو به دخترا کردم.»
×: بچهها، لباسهای من توی ماشینه. بیاید.
$: باشه.
÷: من وسایلم رو از اتاق بردارم، میام.
×: باشه.
«بعد از حرف زدن با دخترا، رو به تهیونگ کردم.»
×: ته...
&: هوم؟
×: با این ماشین میای شب؟
&: نه، من با یه ماشین دیگه میام.
×: آهان.
&: چرا پرسیدی؟
×: مهم نیست.
&: ماشین رو میخوای؟
«از خجالت سرم رو پایین انداختم.»
«از کار ا/ت خندهم گرفت؛ عین یه بچهی کوچولو سرش رو انداخته بود پایین.»
&: باشه، بیا کوچولو.
«از طرز کوچولو گفتنش خوشم اومد، اما به روم نیاوردم.»
«اخم ساختگی کردم.»
×: من کوچولو نیستم!
&: هستی.
×: نیستم!
&: هستی.
×: نیستمممممممممممممم!
«قبل از اینکه حرف بزنه، میآید رو از دستش گرفتم و رفتم.»
🦋🌷✨🌸🦋🌙🦋🌸✨🌷🦋
ویو تهیونگ
«قبل از اینکه حرف بزنم، میآید رو از دستم گرفت و رفت. دخترا هم بعد از چند لحظه خداحافظی کردن و رفتن.»
🌸🦋🌷
ویو ا/ت
«رفتم توی ماشین و دخترا هم اومدن.»
«به سمت آرایشگاه حرکت کردیم و بعد از سی دقیقه رسیدیم.»
«لباسهام رو برداشتیم و رفتیم بالا. اول ناخنهامون رو درست کردیم، بعد میکاپ کردیم و بعدش هم موهامون رو شینیون کردیم.»
🎀🌸🦋✨🌷🦢🌙🦋🎀🌸
ویو تهیونگ
«بعد از رفتن دخترا، روی مبل دراز کشیدم. خیلی خسته، گشنه و تشنه بودم، ولی حال هیچ کاری رو نداشتم.»
«چشمام داشت گرم میشد که کوک یه لیوان آب داد بهم.»
کوک: اینو بخور، نخواب! دارم غذا درست میکنم. بعد غذا باید بریم دنبال دخترا.
&: خدایا... خودشون برن.
کوک: ببخشید، شما خودت گفتی میریم دنبالشون.
&: اه... حالا کی با ماشین من میاد؟
«جیمین سریع و بدون فکر کردن گفت:»
جیمین: هیشکی.
&: یعنی چی هیشکی؟
کوک: با تو فقط ا/ت میاد. جیمین، میرا و رینا توی ماشین منن.
&: اوهوم.
🌷🦋🌸
«بعد از این بحث، دیگه کسی حرف نزد. کوک مشغول غذا درست کردن بود، جیمین داشت بازی میکرد و من هم کمکم چشمام داشت گرم میشد.»
«که ناگهان کوک داد زد:»
کوک: بیاید غذاااا! «داد»
«من و جیمین از صدای کوک دو متر پریدیم هوا!»
&: باشه بابا! اینجاییم، چرا داد میزنی؟
کوک: چون هردوتون توی خودتون بودید.
جیمین: باشه، حالا غذا چیه؟
کوک: بیبیمباپ!
«بعد از شنیدن اسم غذا، دستم رو روی دلم گذاشتم.»
&: اه، که چقدر گشنم بود!
کوک: معلومه.
&: حرف نزن.
کوک: باشه بابا.
🍚🥢🌸🦋🌷🥢🍚
ویو بعد از غذا
«کتوشلوار پوشیده و آماده بودم. پسرا هم آماده شدن.»
«من رفتم سمت ماشین خودم. کوک و جیمین هم همینطور.»
«به سمت آرایشگاه حرکت کردیم و بعد از سی دقیقه رسیدیم.»
«از ماشین پیاده شدم. آرایشگاه خیلی شیکی بود. به ا/ت زنگ زدم.»
بوق...
بوق...
«بالاخره جواب داد.»
×: الو؟
&: سلام، کوچولو.
×: مگه نگفتم کوچولو نیستم؟
«زدم زیر خنده.»
«صدایی از اون طرف خط اومد.»
×: به چی میخندی؟
&: هیچی.
×: ایش!
&: کی میاید؟
×: یه نیم ساعتی دیگه.
&: باشه، ما پایینیم.
🦋🌸🌷✨🌙🦢✨🌷🌸🦋
ویو ا/ت
«سی دقیقه از کارمون مونده بود که تهیونگ زنگ زد و گفت ما پایینیم، بیاید.»
«ما هم بعد از تموم شدن کارمون، لباسهامون رو پوشیدیم، زیورآلات انداختیم و رفتیم پایین.»
«پسرا جلوی ماشین ایستاده بودن.»
🎀🦋🌸🌷🦢🌙🌷🦋🎀
ویو تهیونگ
«دخترا از آرایشگاه اومدن بیرون.»
«همین که ا/ت رو دیدم، چشمام برق زد. خیلی زیبا شده بود...»
«انگار تکهای از ماه، وسط شب، درست جلوم ایستاده بود.»
«همینطور محو زیبایی ا/ت بودم که با صدای خودش به خودم اومدم.»
×: تهیونگ...
«یه بار...»
«دوبار...»
«این بار با داد صدام زد.»
×: تهیونگ!
&: هاااا؟ چیه؟
×: دو ساعته دارم صدات میکنم!
&: آهان... ببخشید.
«در ماشین رو برام باز کرد و نشستم.»
«ماشین حرکت کرد.»
«در راه، سکوت عجیبی بینمون حاکم بود تا اینکه به عمارت رسیدیم.»
«ته دوباره در رو برام باز کرد. پیاده شدم و با دیدن عمارت، چشمام از تعجب گرد شد.»
«همینطور داشتم به عمارت خیره میشدم که تهیونگ دستم رو گرفت...»
🦋🌷🌸✨🦢🌙🎀🦋🌸🌷💫🦋🌙🌸🎀🌷🦢✨🦋🌸
╭────── 🦋
𓆩♡𓆪 ادامه دارد... 𓆩♡𓆪
╰────── 🌷
🌸🦋🌷✨🩷🎀🌙🦢💫🌷🦋🌸✨🦋🎀🌙🌸🌷🦢🦋
- ۵۴۲
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط