{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادر بزرگ باچارقدش اشکش را پاک کرد و گفت:

مادر بزرگ باچارقدش اشکش را پاک کرد و گفت:
آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه.
اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم، نشد.
دلم پر میکشید که حاجی بگه دوست دارم و نگفت
گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود، زیر چادر چند تا بشکن می زدم.
آی می چسبید.
گفت: بچه گی نکردم، جوونی هم نکردم. یهو پیر شدم
به چشمهای تارش نگاه کردم و حسرت ها را ورق زدم
گفتم: مادر جون حالا بشکن بزن، بزار خالی شی
گفت:حالا که دستام دیگه جون ندارن؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند.

خنده تلخی کرد و گفت:
اینقدر به همه هیس نگید.
بزار حرف بزنن.
بزار زندگی کنن.
آره مادر هیس نگو،
آدمیزاد از "هیس" خوشش نمی یاد...
دیدگاه ها (۷)

کرگدنی پیر را پرسیدند از خودت، پوست کلفت تر دیده ای یا شنیده...

ربطی نداره متاهلی یا مجردمکث را تمرین کن.گاهی زندگی سخت است ...

📖💜🖋مادربزرگ با چارقدش اشکش را پاک کرد و گفت:آخ دلم میخواست ع...

🔹برای ماکان💔که باز هم از تشییع جا ماند...چقد خوش اشتها صبحون...

Language translation=p۲+اشغالللللل×گگگگبله این زندگیه منه با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط