{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دهم

پارت دهم
_________________________
ویو یوریکو یه هفته بعد
توی این یه هفته هنوز بهوش نیومده بودن و منم نزدیک بود لو برم که هیچی نمیدونم از کشتن شیطان بعدشم کل ازمون هارو و اموزش هارو برداشتم انجام دادم و کل کارام تموم شد و شاید بگم کل وقت ازادمو داخل بیمارستان بودم و مواظب اونا بودم واقعا نخوابیده بودم همینجوری داشتم تو ذهنم با خودم حرف میزدم که یهو دکتر اومد گفت که بهوش اومدن
دکتر : یوریکو سان به هوش اومدن
یوریکو : مرسی الان میرم پیششون
و میره تو اتاقشون که میبینه بهوش اومدن
چویا :عه یوریکو ..... اومدی
دازای : یوریکو مرسی نجاتمون دادی
نیکولای : من خودم هنوز تو تعجبم چجوری انقدر قوی بودن
یوریکو : ااااااااا خب ببینید....... چجوری بگم ...... اونا......شاگرد های من بودن
همه یهویی به غیر از چویا : چییییییییییییییی
چویا : اخه احمقی چیزی هستین ندیدید چجوری باهاشون حرف میزد ؟ ندیدین بهش میگفتن رئیسسسسس؟؟؟؟؟؟
دازای : منطقیه
نیکولای: هعی هعی راست میگی
یوریکو : ولی در ازاش الان قر جهنمن
چویا : واقعا
یوریکو : بله به هرحال من میگم هر شیطان کجا باید باشه خوبی رهبر شیاطین بودن همینه دیگه ولی ....... اصلا ازش خوشم نمیاد
نیکولای : چرا اخه
یوریکو : چون چه چسبیده به را من چه بدونم از بچگی از اینکه رهبر باشم بدم میومد
نیکولای : منطقیه
دازای : کاملا منطقیه
چویا : بله بله
یوریکو : به هرحال خوب تونستید از آزمون ها فرار کنید
چویا : آزمون؟
یوریکو : بله
چویا : اها یادم اومد
دیدگاه ها (۰)

بابت نظر ها و انرژی های قشنگتون ممنونم💜💛💚💙

فلش بک_______________ویو چویا یادم میاد از وقتی که به دنیا ا...

پارت سه _____________________ویو چویا یک هفته بعد نزدیک ۹ رو...

برای اسرار های شدیددددد دوستان گرامی تبریک میگم به پارت دو س...

پارت هشتم____________________ویو هیچکس اصلا ویو خودمبله داشت...

یوریکو : نیکولای چویا و بردارو زخمش و ببند و خونشو بند بیار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط