he Queen of My Heart ❤️👑
he Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
.پارت چهارده.
ویو لیاـ
چند لحظه بعد صدای در بلند شد کایا رفت سمت در و درو
باز کرد.
کایا: بیا تو
حری: سلام داداش،سلام زن داداش خوبین
لیا: من خوبم ولی تو اونجوری صدام نکن،همون لیا صدام کن
حری: باشه لیا خانوم....اوه مهمون داری زن دادا ببخشید لیا خانوم
لیا: اره فک کنم قبلا همو دیدین
ایو: اهم..اره همو دیدیم.(از جاش بلند میشه) سلام آقای...
حری: حریم
ایو: نه اسم کامل تون
حری: اها پارک حری
ایو: خب سلام آقای پارک
حری: نیازی نیست همون حری صدام کن خانومه...
ایو: ایو هستم لی ایو شمام میتونی ایو صدام کنی
حری: باشه خانوم ایو
کایا: اهم..حری
حری: او ببخشید داداش پرونده.. اینجاست بفرما
کایا: خب بیا بشین
حری: خب خانوما ما میریم تو اتاق کار که مزاحم شما نشیم
لیا: نه حری همینجا بشینید ماهم مزاحم نمیشیم
حری: باشه پس
(حری و کایا رو مبل نشستن م شروع کردن به چک کردن پرونده)
کایا: خب این..
حری: یه سری چیزاست که برا سفر کاری که تو این مدت باید بهش رسیدگی کنی
کایا: سفر کاری برم؟؟
حری: نه پدرت میره تو فقط تو این مدت به اینا رسیدگی کن
کایا: باشه کار سختی نیست فقط ایناس؟
حری: خب تو این مدتم کل شرکتو به خودت سپرده خسته نباشی داداش
ایو: مثل اینکه خانوادگی کارین(خیلی اروم میگه)
لیا: خیلی آروم یه نیشگون از بازوش گرفتم. شییشش ساکت باش
ایو: آخه خب راست میگم دیگه..
لیا هیچ جوابی ندادم و با یک لبخند مصنوعی رو به کایا و حری نشستم
حری: چیزی شده؟
لیا و ایو: نه!
هر دو باهم جواب دادیم و همین باعث شد حری با تعجب نگاهمون کنه.منم سریع نگاهمو ازش گرفتم و به کایا نگاه کردم که هنوزمشغول خوندن پرونده بو
تقریبا نیم ساعت گذشته بود منو ایو دیگه لم داده بودیم رو هم
کایا: خب اینم از این چیز دیگه نیست
حری: نه فعلا همینابود
لیا: بلخره تموم شد خب شما دوتا برا شام میمونید
کایا: شما میخوای اشپزی کنی
لیا: خب نه یولا خانوم نمیاد
کایا: نه
حری: زن داداش نگران نباش کایا خودش اشپزیش حرف نداره
کایا: اهممم
حری: چیه مگه دروغ میگم
کایا: یکم زبونتو کنترل کن
حری: خب دارم حقیقتو میگم دیگه.
ایو: (آروم به لیا) پس شوهرتون آشپزی هم بلده؟
لیا: (آروم) ظاهراً.
خب بریم شام بپزیم منو ایو هم کمک میکنیم
کایا بدون هیچ حرفی کتشو در اورد و رفت سمت اشپز خونه و پیشبند بست
لیا: خب ایو و حری شما میزو بچینید من میرم کمک کایا
ایو: باشه
حری: چشم زن داداش یعنی لیا خانوم
لیا: رفتم کنار کایا داشت سینه مرغو مزه دار میکرد
مرغ سوخاری؟
کایا: چیز دیگه ای میبینی؟
لیا: نه
کایا: چرا میپرسی
لیا: همینجوری....خب کاری از دستم بر میاد؟
کایا: سالاد میخورین
لیا: کیه که از سالاد بدش بیاد
کایا: خب میتونی کاهوها رو برا سالاد بشوری؟
لیا: چرا که نه حتماً
رفتم سمت یخچال و کاهوها رو بیرون اوردم شروع کردم به شستنشون
موقع شستن یکم اب پاچید رو لباسم که کایا اومد سمتم پیشبندشو در اورد و انداخت گردنم
کایا: تو بیشتر بهش نیاز داری
لیا: ممنون میشه برام ببندیش
کایا: بچرخ
لیا: باشه.......تموم ش؟
کایا: حله
لیا: بعد بستن پشبند همه کاهوها رو شستم و برگ برگشو جدا کردم
کایا میشه چاقو رو بهم بدی میخام کاهو رو..
کایا: لازم نیست بزارش کنار برو بشین
حری بیا سالادو آماده کن
حری: اومدم داداش.. زن داداش شما خودتو خسته نکن برو بشین
لیا: باشه... ایو تو کمک نمیخای
ایو: نه من تمومم
پیشبندو در اوردم و رفتم سمت کایا
کایا پیشبندت من دیگه لازمش ندارم
کایا: بزارش اینجا
لیا: خب بزار برات ببندمش تو دستت بنده
هیچی نگفت ولی من دستمو بردم بالا و پیشبندو پشتت گردنش انداختم رفتم پشتش و بندشو بستم
تموم شد
کایا: ممنون
لیا: خب کمکی خواستین خبرم کنید
رفتم رو صندلی کنار ایو نشستم
ایو: یه پیشبند باعث شد به هم نزدیک تر شید
لیا: خفه شو
چند لحظه گذشت و چند مدل غذا اماده بود. مرغ سوخاری ــ بولگوگی (گوشت مزهدارشده و گریلشده)ــ کیمچی ــ استیک ــ و سالاد
با ایو بلند شدیم که تو کشیدن غذا کمک کنیم غذا هارو سرو کردیم و رفتیم پشت میز ایو هم تو اشپزخونه دستاشو میشست
لیا: ایو تا تو اشپزخونه ای میشه اون لیوانم بیاری
ایو: باشه الان
دستمو شستم و رفتم که لیوانو بر دارم
ولی چون دستم خیس بود لیوان از دستم افتاد شکست و صدای شکستن بلندی تو خونه پیچید...
🌷🎀🩷🌸
شراطا:۱۵تالایک۱۵تاکامنت۵تابازنشر
اسلاید دو لباس حری
🎀🌷
پرنسسا هرچی شما بیشتر حمایت کنید و کامنت مثبت بزارید منم زودتر پارت میزارم.
(ملکه قلب من)
.پارت چهارده.
ویو لیاـ
چند لحظه بعد صدای در بلند شد کایا رفت سمت در و درو
باز کرد.
کایا: بیا تو
حری: سلام داداش،سلام زن داداش خوبین
لیا: من خوبم ولی تو اونجوری صدام نکن،همون لیا صدام کن
حری: باشه لیا خانوم....اوه مهمون داری زن دادا ببخشید لیا خانوم
لیا: اره فک کنم قبلا همو دیدین
ایو: اهم..اره همو دیدیم.(از جاش بلند میشه) سلام آقای...
حری: حریم
ایو: نه اسم کامل تون
حری: اها پارک حری
ایو: خب سلام آقای پارک
حری: نیازی نیست همون حری صدام کن خانومه...
ایو: ایو هستم لی ایو شمام میتونی ایو صدام کنی
حری: باشه خانوم ایو
کایا: اهم..حری
حری: او ببخشید داداش پرونده.. اینجاست بفرما
کایا: خب بیا بشین
حری: خب خانوما ما میریم تو اتاق کار که مزاحم شما نشیم
لیا: نه حری همینجا بشینید ماهم مزاحم نمیشیم
حری: باشه پس
(حری و کایا رو مبل نشستن م شروع کردن به چک کردن پرونده)
کایا: خب این..
حری: یه سری چیزاست که برا سفر کاری که تو این مدت باید بهش رسیدگی کنی
کایا: سفر کاری برم؟؟
حری: نه پدرت میره تو فقط تو این مدت به اینا رسیدگی کن
کایا: باشه کار سختی نیست فقط ایناس؟
حری: خب تو این مدتم کل شرکتو به خودت سپرده خسته نباشی داداش
ایو: مثل اینکه خانوادگی کارین(خیلی اروم میگه)
لیا: خیلی آروم یه نیشگون از بازوش گرفتم. شییشش ساکت باش
ایو: آخه خب راست میگم دیگه..
لیا هیچ جوابی ندادم و با یک لبخند مصنوعی رو به کایا و حری نشستم
حری: چیزی شده؟
لیا و ایو: نه!
هر دو باهم جواب دادیم و همین باعث شد حری با تعجب نگاهمون کنه.منم سریع نگاهمو ازش گرفتم و به کایا نگاه کردم که هنوزمشغول خوندن پرونده بو
تقریبا نیم ساعت گذشته بود منو ایو دیگه لم داده بودیم رو هم
کایا: خب اینم از این چیز دیگه نیست
حری: نه فعلا همینابود
لیا: بلخره تموم شد خب شما دوتا برا شام میمونید
کایا: شما میخوای اشپزی کنی
لیا: خب نه یولا خانوم نمیاد
کایا: نه
حری: زن داداش نگران نباش کایا خودش اشپزیش حرف نداره
کایا: اهممم
حری: چیه مگه دروغ میگم
کایا: یکم زبونتو کنترل کن
حری: خب دارم حقیقتو میگم دیگه.
ایو: (آروم به لیا) پس شوهرتون آشپزی هم بلده؟
لیا: (آروم) ظاهراً.
خب بریم شام بپزیم منو ایو هم کمک میکنیم
کایا بدون هیچ حرفی کتشو در اورد و رفت سمت اشپز خونه و پیشبند بست
لیا: خب ایو و حری شما میزو بچینید من میرم کمک کایا
ایو: باشه
حری: چشم زن داداش یعنی لیا خانوم
لیا: رفتم کنار کایا داشت سینه مرغو مزه دار میکرد
مرغ سوخاری؟
کایا: چیز دیگه ای میبینی؟
لیا: نه
کایا: چرا میپرسی
لیا: همینجوری....خب کاری از دستم بر میاد؟
کایا: سالاد میخورین
لیا: کیه که از سالاد بدش بیاد
کایا: خب میتونی کاهوها رو برا سالاد بشوری؟
لیا: چرا که نه حتماً
رفتم سمت یخچال و کاهوها رو بیرون اوردم شروع کردم به شستنشون
موقع شستن یکم اب پاچید رو لباسم که کایا اومد سمتم پیشبندشو در اورد و انداخت گردنم
کایا: تو بیشتر بهش نیاز داری
لیا: ممنون میشه برام ببندیش
کایا: بچرخ
لیا: باشه.......تموم ش؟
کایا: حله
لیا: بعد بستن پشبند همه کاهوها رو شستم و برگ برگشو جدا کردم
کایا میشه چاقو رو بهم بدی میخام کاهو رو..
کایا: لازم نیست بزارش کنار برو بشین
حری بیا سالادو آماده کن
حری: اومدم داداش.. زن داداش شما خودتو خسته نکن برو بشین
لیا: باشه... ایو تو کمک نمیخای
ایو: نه من تمومم
پیشبندو در اوردم و رفتم سمت کایا
کایا پیشبندت من دیگه لازمش ندارم
کایا: بزارش اینجا
لیا: خب بزار برات ببندمش تو دستت بنده
هیچی نگفت ولی من دستمو بردم بالا و پیشبندو پشتت گردنش انداختم رفتم پشتش و بندشو بستم
تموم شد
کایا: ممنون
لیا: خب کمکی خواستین خبرم کنید
رفتم رو صندلی کنار ایو نشستم
ایو: یه پیشبند باعث شد به هم نزدیک تر شید
لیا: خفه شو
چند لحظه گذشت و چند مدل غذا اماده بود. مرغ سوخاری ــ بولگوگی (گوشت مزهدارشده و گریلشده)ــ کیمچی ــ استیک ــ و سالاد
با ایو بلند شدیم که تو کشیدن غذا کمک کنیم غذا هارو سرو کردیم و رفتیم پشت میز ایو هم تو اشپزخونه دستاشو میشست
لیا: ایو تا تو اشپزخونه ای میشه اون لیوانم بیاری
ایو: باشه الان
دستمو شستم و رفتم که لیوانو بر دارم
ولی چون دستم خیس بود لیوان از دستم افتاد شکست و صدای شکستن بلندی تو خونه پیچید...
🌷🎀🩷🌸
شراطا:۱۵تالایک۱۵تاکامنت۵تابازنشر
اسلاید دو لباس حری
🎀🌷
پرنسسا هرچی شما بیشتر حمایت کنید و کامنت مثبت بزارید منم زودتر پارت میزارم.
- ۵۳۴
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط