{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتی

تکپارتی.



***

هوای اتاق سنگین بود، پر از سکوت و دلخوری. من روی مبل ولو شده بودم و پتوی رنگی رو تا چونه‌ام بالا کشیده بودم. روبروم، تهیونگ با اون چشم‌های خمار ، خیره به نقطه‌ای نامعلوم روی دیوار. معلوم بود اونم ناراحته، اما غرور لعنتی هیچ کدوممون اجازه نمیداد لب باز کنیم.

چند روزی بود که سر یه مسئله‌ی ، قهر کرده بودیم.

دلم براش تنگ شده بود. دلم برای خنده‌هاش، برای حرف‌هاش، برای دستاش که دورم حلقه میشدن. اما خب، من همونقدر که کیوت و مهربون بودم، یه کوچولو هم لجباز و یه عالمه مغرور بودم.

یهو پتو رو کنار زدم و با قدم‌های محکم رفتم سمت آشپزخونه. . نمیتونستم اینجوری ادامه بدم. رفتم سراغ قهوه‌ساز.

همون لحته«لحظه» صدای تهیونگ از پشت سرم اومد: "چیزی لازم داری؟"

گفتم: "نه، ممنون. فقط داشتم یه کم تنهایی لذت میبردم."

یه نیشخند . "تنهایی؟ وقتی من اینجام؟"

. دلم خواست بپرم بغلش و بگم "تو رو خدا منو ببخش"، اما اون غرور...

"خب، تو که انقدر سرت شلوغه، فکر کردم شاید مزاحم باشم." با چشم‌غره گفتم.

اومد نزدیک‌تر و کنارم بود . "تو هیچوقت مزاحم نیستی.اما خب، اگه ناراحتی، میتونم برم."

گفتم. "نه! یعنی... یعنی نرو."

اومد روبروم وایساد. دستاشو گذاشت رو شونه‌هام. "پس چی کار کنیم؟ اینجوری که نمیشه."

"نمیدونم." با قیافه‌ی کیوتم گفتم و یه کم لپامو باد کردم. "شاید باید... شاید باید یه مسابقه بدیم کی بیشتر لجبازی میکنه."

خندید. و گفت"تو هیچوقت تو لجبازی به من نمیرسی."

"کی گفته؟!" من گفتم

"هیچوقت." با شیطنت گفت و محکم‌تر بغلم کرد. "ببخشید. منم مقصر بودم."

سرم رو گذاشتم رو سینه‌اش و نفس عمیقی کشیدم. "منم همینطور."
بعدش لبش رو اروم گذاشت رو لبم..

2بعد
تهیونگ و ات الان بچه دارن و به خوشی زندگی میکنن البته ی پسر و ی دختر

***

امیدوارم خوشت اومده باشه!
دیدگاه ها (۰)

خواستم یادتون نرهههه

برف زمستونی

حمایت کمه برم؟ #تهیونگ #شوگا #سیاه_صورتی #عشق #جیمین_شی

بگو ببینم

وقتی نمیزاشتی …

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط