مادر گفت عشق یعنی فرزند
مادر گفت : عشق یعنی فرزند.
پدر گفت : عشق یعنی همسر.
دخترک گفت : عشق یعنی عروسک.
معلم گفت : عشق یعنی بچه ها.
خسرو گفت : عشق یعنی شیرین.
شیرین گفت : عشق یعنی خسرو.
اما فرهاد هیچ نگفت .
فرهاد نگاهش را به آسمان برد؟
با چشمانی بارانی.
میخواست فریاد بزند اما سکوت کرد !
میخواست شکایت کند اما نکرد .
نفسش دیگر بالا نمی آمد ؟
سرش را پایین آورد و رفت !
هر چند که باران نمیگذاشت جلوی پایش را ببیند !
ولی او نایستاد .
سکوت کرد و فقط رفت.
چون میدانست او نباید بماند.
و عشق معنا شد !!!
دوستون دارم ما هستیم
پدر گفت : عشق یعنی همسر.
دخترک گفت : عشق یعنی عروسک.
معلم گفت : عشق یعنی بچه ها.
خسرو گفت : عشق یعنی شیرین.
شیرین گفت : عشق یعنی خسرو.
اما فرهاد هیچ نگفت .
فرهاد نگاهش را به آسمان برد؟
با چشمانی بارانی.
میخواست فریاد بزند اما سکوت کرد !
میخواست شکایت کند اما نکرد .
نفسش دیگر بالا نمی آمد ؟
سرش را پایین آورد و رفت !
هر چند که باران نمیگذاشت جلوی پایش را ببیند !
ولی او نایستاد .
سکوت کرد و فقط رفت.
چون میدانست او نباید بماند.
و عشق معنا شد !!!
دوستون دارم ما هستیم
- ۸۷۳
- ۰۱ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط