{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁷

جونگکوک روی تخت نشسته بود و به سقف چادر خیره شده بود.
چند روز از اومدنش به اینجا گذشته بود...اما هنوز نمی‌توانست یک چیز را بفهمد ؛ کیم تهیونگ ، فرمانده‌ی دشمن ، مردی که او را اسیر کرده بود ، برخلاف چیزی که انتظار داشت با او رفتار میکرد . نه شکنجه‌ای ، نه تهدیدی ، نه حتی تحقیر ؛ و این موضوع بیشتر از هر چیزی ذهنش را درگیر کرده بود. صدای کنار رفتن پرده‌ی چادر، فکرش را قطع کرد و سرش را بالا آورد. تهیونگ وارد شد ، این بار تنها بود.
جونگکوک : دوباره اومدی چیزی بپرسی؟
با سردی پرسید . تهیونگ چند قدم جلو آمد.
تهیونگ : نه
جونگکوک : پس چی میخوای؟
تهیونگ روی صندلی کنار تخت نشست
تهیونگ : می‌خوام صحبت کنیم
جونگکوک پوزخند زد
جونگکوک : با اسیرت؟
تهیونگ: با سربازی که روبه‌روم نشسته
چند لحظه سکوت شد. جونگکوک نگاهش را از او گرفت.
جونگکوک : سرباز دشمن ؟
تهیونگ چیزی نگفت و همین سکوت باعث شد جونگکوک خودش ادامه دهد.
جونگکوک : یه چیزی رو نمی‌فهمم
تهیونگ به او نگاه کرد
جونگکوک : چرا نمی‌ذاری برم؟
سؤال مستقیم بود

تهیونگ : چون اسیری ، کی اسیرشو به این راحتی ول می‌کنه ؟! اونم اسیری که می‌تونه اطلاعات زیادی بهم بده ؟
جونگکوک اخم کرد
جونگکوک : جواب آسونی بود
تهیونگ : چون حقیقت داره
جونگکوک : نه
و کمی جلو آمد
جونگکوک : منظورم اینه که چرا مثل بقیه باهام رفتار نمی‌کنی؟ چرا از زخمهام مراقبت می‌کنی؟ چرا جلوی سربازهات باهام بدرفتاری کردی ؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
تهیونگ : چون زخمی بودی
جونگکوک پوزخندی زد
جونگکوک : فقط همین؟!
تهیونگ : آره
جونگکوک : باور نمی‌کنم
تهیونگ : لازم نیست باور کنی
جونگکوک اخم کرد
جونگکوک : تو منو نمی‌شناسی
تهبونگ: آره خب
جونگکوک : پس چرا باهام مثل سرباز های خودت رفتار می‌کنی ؟
تهیونگ : چون می‌دونم پشت هر سربازی، یه آدم وجود داره . من از همه محافظت میکنم نه فقط سرباز های خودم
جونگکوک چیزی نگفت
تهیونگ : تو هم مثل سربازهای من...یه نفر رو داری که منتظر برگشتنته ، خانواده....دوست....آشنا ، نه؟ من نمی‌خوام کسی بی‌دلیل جونش رو از دست بده ، حتی اگه یونیفرمش با من فرق داشته باشه.
سکوت سنگینی بینشان افتاد. جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد و بعد سریع نگاهش را برگرداند.
جونگکوک : فکر نکن با چند تا جمله می‌تونی نظرمو عوض کنی
تهیونگ از جاش بلند شد
تهیونگ: انتظار ندارم نظرت عوض بشه ، به هرحال هنوز دشمنیم ، اما....این دلیل نمی‌شه انسان بودنمون رو فراموش کنیم
چند ثانیه گذشت . تهیونگ به سمت خروجی چادر رفت قبل از رفتن زمزمه کرد
تهیونگ : استراحت کن ، زخمت هنوز خوب نشده
جونگکوک چیزی نگفت. وقتی تهیونگ رفت، مدت زیادی به جای خالی او خیره ماند ؛ برای اولین بار...احساس کرد شاید شناختی که از دشمن داشت...کاملاً درست نبوده. اما هنوز یک چیز تغییر نکرده بود. او هنوز اسیر بود‌....و قصد نداشت اینجا بماند.

....ادامه دارد
دیدگاه ها (۲)

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁸تهیونگ چند ثانیه فقط به ...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁹تهیونگ: نرو....صدایش آن‌...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁷درهای شیشه‌ای بیمارستان ...

فالو شهههههه؟ @aaalliiiaa

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁶باران آرامی روی سقف چادرها می‌خورد....

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁴تاریکی...اولین چیزی بود که احساس کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط