{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪

☠︎زنجیره‌های خونی

。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。

ρꪖ𝕣𝕥_¹⁸

وُید چیزی نگفت، اما سکوتش از هر جوابی واضح‌تر بود.

نفسِ اِلا برید.

«نه. نه، اینو گردنِ من ننداز. من حتی نمی‌دونم اون‌چیز چی هست.»

«مهم نیست می‌دونی یا نه.» وُید به سمتش آمد. «از وقتی واردِ این قصر شدی، دیوارها واکنش نشون دادن. راهروها بیدار شدن. نمادهایِ باستانی تغییر کردن. و حالا مُهری که قرن‌ها خاموش بوده، ترک خورده.»

مکثی کرد.

«تو فقط مهمانِ این قلمرو نیستی، اِلا. یه چیزی تو رو شناخته.»

قلبِ اِلا چنان کوبید که انگار می‌خواست از سینه‌اش فرار کند.

«چی منو شناخته؟»

موجودِ زانو‌زده بی‌آنکه سر بلند کند، زمزمه کرد:

«وارثِ زنجیر.»

همه‌چیز درونِ اِلا برایِ یک لحظه از حرکت ایستاد.

باد دوباره وزید، اما دیگر شبیه باد نبود؛ شبیهِ نفسِ چیزی عظیم بود که از زیرِ سنگ‌هایِ قصر بالا می‌آمد. در همان لحظه، تمامِ برج با ضربه‌ای شدید لرزید. نه لرزشی طبیعی؛ چیزی از اعماق ضربه زده بود. صدایِ شکستنِ سنگ از پایین پیچید و بعد، از دلِ قصر، نوری سرخ و بیمار بالا زد؛ نوری که شبیهِ آتش نبود، شبیهِ خونِ زنده بود.

فریادهایی از طبقاتِ پایین به گوش رسید.
خدمتکارها.

نگهبان‌ها.

و چیزی دیگر…

چیزی که فریاد نمی‌کشید، بلکه می‌خواند.

آوازی نامفهوم، کهنه و نفرین‌شده در تمامِ فضایِ قصر پیچید.

اِلا دستش را رویِ گوش‌هایش گذاشت.

«این دیگه چه جهنمیه؟»

وُید فوراً مچِ دستش را گرفت. فشارِ انگشتانش محکم و داغ بود.

«گوش نده. هر چی شنیدی، جوابش رو نده.»

«من که حتی نمی‌فهمم چی می‌گه!»

«لازم نیست بفهمی. فقط کافیه بخواد ازت دعوت کنه.»

ناگهان از میانِ شکافِ سنگ‌هایِ کفِ برج، رشته‌ای نازک از نورِ سرخ بالا خزید. بعد یکی دیگر. و یکی دیگر. مثلِ رگ‌هایی زنده، از لابه‌لایِ سنگ‌ها بیرون آمدند و به سمتِ پاهایِ اِلا حرکت کردند.

اِلا با وحشت عقب کشید، اما یکی از رشته‌ها به مچِ پایش پیچید.

سوزش.

نه، سوزش نبود.

حسِ شناخته شدن بود.

حسِ اینکه چیزی قدیمی، تاریک و گرسنه، او را از مدت‌ها قبل می‌شناخته.

نفسش شکست و زانوهایش خم شد، اما وُید نگذاشت بیفتد. او اِلا را یک‌باره به سمتِ خودش کشید و با دستِ آزادش چیزی در هوا نوشت. خطوطی از تاریکیِ خالص دورِ آن رشته‌هایِ سرخ پیچیدند و با صدایی شبیهِ نعره، آن‌ها را از سنگ جدا کردند.

برایِ نخستین بار، خشمِ واقعی از چهره‌یِ وُید عبور کرد.

نه آن خونسردیِ کشنده‌یِ همیشگی.

نه تحقیر.

خشم.

«اون هنوز حقِ دست زدن به تو رو نداره.»

موجودِ زانو‌زده سر بلند کرد.

«اگر بیداری کامل شود، دیگر قانون‌هایِ قدیم نگهش نمی‌دارند.»

وُید بدونِ اینکه نگاهش را از اِلا بردارد، گفت:

«پس قبل از کامل شدن، می‌بندیمش.»

اِلا هنوز نفس‌نفس می‌زد. مچِ پایش می‌سوخت، و در همان سوزش، تصاویری تکه‌تکه و بیگانه به ذهنش هجوم آوردند:

تالاری زیرِ زمین.

ستون‌هایی از استخوان.

حوضی از خونِ سیاه.

و زنی با تاجی شکسته که در میانِ زنجیرها ایستاده بود و مستقیم به او نگاه می‌کرد.

اِلا وحشت‌زده چشم‌هایش را بست و سرش را تکان داد.

«نه… نه… من اینا رو نمی‌شناسم…»

وُید چانه‌اش را گرفت و وادارش کرد به او نگاه کند.

«الان وقتِ فروپاشی نیست. خوب گوش کن.»

صدایش پایین بود، اما محکم.

«اگه اون‌چیز قبل از بسته شدنِ دوباره به اسمت برسه، دیگه نه من می‌تونم نگهش دارم، نه این قصر، نه هیچ‌کدوم از مرزها.»

اِلا به‌سختی زمزمه کرد:

«و اگه نرسه؟»

وُید چشم در چشمش گفت:

«اون‌وقت برایِ اولین بار، شاید هنوز شانسی برایِ نجاتِ این دنیا مونده باشه.»

برج دوباره لرزید. این بار شدیدتر.

از پایین، صدایِ شکافتنِ فلز و سنگ مثلِ نعره‌یِ هیولایی مدفون بالا آمد.

دورتر، در دشتِ مرزی، باقی‌مانده‌یِ ارتشِ امپراتورها از حرکت ایستادند؛ انگار آن‌ها هم لرزش را حس کرده بودند.

وُید دستِ اِلا را گرفت.

نه برایِ نجات.

نه با لطافت.

مثلِ کسی که آخرین کلیدِ یک درِ جهنمی را چنگ می‌زند.

«میای باهام زیرِ قصر.»

صدایش تاریک و قطعی بود.

«یا همین‌جا می‌ایستی و صبر می‌کنی تا اون‌چیز خودش بیاد دنبالت.»

اِلا به نورِ سرخی که از شکاف‌هایِ قصر بالا می‌زد خیره شد. به صدایِ آن آوازِ نفرین‌شده. به دستِ وُید که دورِ مچش مثلِ قفل بسته شده بود.

و برایِ اولین بار از وقتی واردِ قلمرویِ سایه‌ها شده بود، فهمید جنگِ واقعی نه با هفت امپراتور، نه با ارتش‌ها، نه حتی با خودِ وُید آغاز شده…

بلکه با چیزی شروع می‌شود که در تاریکیِ زیرِ این قصر، نامِ او را بلد است.

ادامه دارد…
دیدگاه ها (۶)

بچه ها این پیج دوم منه توی این پیج فیکشن های مدرن و امروزی ن...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

سلام خوشگلا این دوستمون فیک نویس هست یه فیکشن جذاب داره می‌ن...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط