#فردا_همیشه_زیبا_خواهد_بود
#فردا_همیشه_زیبا_خواهد_بود
#پارت_۲
۲.
عجیب بود . احساسی که آن زمان داشت ؛ نا آشنا بود . او ، کسی بود که بیشتر از هر کس دیگری میخواست زندگی کند . و ناگه یاد خاطرات خوبش با آشناهایش افتاد .
تایم = ۷:۰۰. تاریخ = ۱۳۹۸/۷/۱
_ سلام میای دوست بشیم ؟
این خاطره ای است که بسیار ماندگار است . روز اول مدرسه و آشنایی با بهترین دوستی که حال دشمن است . آن موقع هفت سال داشت . در یک کلاس دیگر افتاده بود . جدا از دوستانش .
آن سال دوستان زیادی پیدا کرد اما هنوز وسط های سال بود که بیماری وحشتناکی به وجود آمد . و تمامی مدارس آنلاین شدند . تا آخرای کلاس سوم آنلاین مدارس را گذراند . بعد از سال ها به مدرسه بازگشت .
با دوستان دوران کودکیش همکلاسی بود و با هم روزهای خوبی را میگدراندند . سال پنجم آن دو از هم جدا شدند . یکی به دنبال یافتن دوستی جدید و دیگری وفادار به رابطه قدیمی !
حال آن دو دگر با هم صحبت نمیکنند ؛ همدیگر را نمیبینند ؛ با هم غذا نمیخورند ؛ نه دشمن هستند و نه دوست ! شده اند دو غریبه با خاطراتی مشترک !
تایم = ۷:۰۰. تاریخ = ۱۴۰۴/۷/۱
عوض شده بود ! حال کلاس هفتم بود و باید مدرسه اش را عوض میکرد . دلش برای دبستان تنگ میشد .
_ عه ! سلام بچه ها !
دختری نزدیک او و دوستش شد . آن دختر را فقط یه بار در باشگاه دیده بود و با او دوست نبود . اما یک چیری عجیب بود ، چرا آن دختر انقدر زیبا بود ؟ چرا حس عجیبی داشت ؟
باد پاییزی میوزید . دختر به سمت آنها دوید . موهای کوتاه چتری مشکی ، چشمان قهوه ای ، لبخندی ملیح و درخشان ، استایلی زیبا ! مانند فرشته ها بود .
او به آن دختر اهمیتی نداد . اما سرنوشت زندگی آن دو را به یکدیگر رقم زده بود .
End part 🎀
سلام بچه ها . ببخشید دیر پارت گداشتم راستی این فیک جی ال نیست بد برداشت نکنید . و اینکه این یا زندگینامه هست بعدا خودتون میفهمین 👍🩵
#پارت_۲
۲.
عجیب بود . احساسی که آن زمان داشت ؛ نا آشنا بود . او ، کسی بود که بیشتر از هر کس دیگری میخواست زندگی کند . و ناگه یاد خاطرات خوبش با آشناهایش افتاد .
تایم = ۷:۰۰. تاریخ = ۱۳۹۸/۷/۱
_ سلام میای دوست بشیم ؟
این خاطره ای است که بسیار ماندگار است . روز اول مدرسه و آشنایی با بهترین دوستی که حال دشمن است . آن موقع هفت سال داشت . در یک کلاس دیگر افتاده بود . جدا از دوستانش .
آن سال دوستان زیادی پیدا کرد اما هنوز وسط های سال بود که بیماری وحشتناکی به وجود آمد . و تمامی مدارس آنلاین شدند . تا آخرای کلاس سوم آنلاین مدارس را گذراند . بعد از سال ها به مدرسه بازگشت .
با دوستان دوران کودکیش همکلاسی بود و با هم روزهای خوبی را میگدراندند . سال پنجم آن دو از هم جدا شدند . یکی به دنبال یافتن دوستی جدید و دیگری وفادار به رابطه قدیمی !
حال آن دو دگر با هم صحبت نمیکنند ؛ همدیگر را نمیبینند ؛ با هم غذا نمیخورند ؛ نه دشمن هستند و نه دوست ! شده اند دو غریبه با خاطراتی مشترک !
تایم = ۷:۰۰. تاریخ = ۱۴۰۴/۷/۱
عوض شده بود ! حال کلاس هفتم بود و باید مدرسه اش را عوض میکرد . دلش برای دبستان تنگ میشد .
_ عه ! سلام بچه ها !
دختری نزدیک او و دوستش شد . آن دختر را فقط یه بار در باشگاه دیده بود و با او دوست نبود . اما یک چیری عجیب بود ، چرا آن دختر انقدر زیبا بود ؟ چرا حس عجیبی داشت ؟
باد پاییزی میوزید . دختر به سمت آنها دوید . موهای کوتاه چتری مشکی ، چشمان قهوه ای ، لبخندی ملیح و درخشان ، استایلی زیبا ! مانند فرشته ها بود .
او به آن دختر اهمیتی نداد . اما سرنوشت زندگی آن دو را به یکدیگر رقم زده بود .
End part 🎀
سلام بچه ها . ببخشید دیر پارت گداشتم راستی این فیک جی ال نیست بد برداشت نکنید . و اینکه این یا زندگینامه هست بعدا خودتون میفهمین 👍🩵
- ۴۳
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط