فاطمه با این که کتک زیادی از شوهرش خورده بود، ولی باز هم

فاطمه با این که کتک زیادی از شوهرش خورده بود، ولی باز هم با دیدن پسر زیبایش، دلش به زندگی گرم میشد، او نمی‌خواست از پسرش جدا شود
شب شد، وقتی، شوهرش به خانه آمد، نزدیکش شد، وگفت‌:ببخشید، تو که میدونی وقتی عصبی میشم، حالم تغییر میکنه، اصلا خودم نیستم
فاطمه با بی اعتنایی از جا بلند شد و سمت آشپز خانه رفت🕋🌂🍭🐿️🐑🏖️🦄🏩💖🎡💗🤡💛💒🌅🏜️🌈
دیدگاه ها (۰)

سناریو مایکی پارت۱

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

شب تولدم پارت 16&: ات بیا بگو چیکار کنیم خب ات: نمیدونم جیمی...

Iove and the moonPart22یونا: میگم کوک فردا شب دوتایی بریم شا...

The unwanted roommate __________________________ویو پارک یور...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۸ روز بعد، هان از لحظه‌ای که وارد مدر...

Part:2🕸لوسا مثل یک کَنه به یونگی چسبیده بود هرگاه او از خانه...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

Part:5🐣چند روز گذشته بود اما هیچکس خبری از سونا نداشت همه فک...

Eight

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط