{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو:بخاطر تو/پارت ۳۱

سناریو:بخاطر تو/پارت ۳۱
(موقعیت:خوابگاه_ساپورو)(زمان:۱۹:۲۸)
بالاخره تمرین تموم شد و همه برگشتیم به خوابگاه.خیلی خسته شده بودیم و شام رو هم به زور خورده بودیم.با وجود اینکه همه لباسای قهرمانیمون رو با لباس های تابستونه عوض کرده بودیم بازم هممون داشتیم از گرما هلاک می‌شدیم که یهو در باز شد و خانم رگدول و خانم پیکسی باب جعبه به دست پریدن داخل.انقدر خسته بودیم که واکنشی هم نشون ندادیم. خانم پیکسی باب گفت"همگی!بخاطر اینکه امروز سخت تمرین کردین..."و خانم رگدول کامل کرد"امشب بستنی مهمون ما!"

همه با شنیدن اسم بستنی دویدن سمت جعبه.خانم رگدول گفت"سعی کردیم بستنی هایی که به نظرمون شما دوست دارید رو بیاریم"نمیدونم این سرعت  رو از کجا آوردم.فقط فهمیدم دویدم سمت جعبه ولی بقیه از من سریع تر بودن(^ × ^)

صبر نکردم نوبتم بشه و خودمو معلق کردم.بعد از روی جمعیت گشنگان رد شدم و رسیدم بالای جعبه.لامصب انقدر دست اونجا بود نتونستم جعبه رو ببینم.خو لامصب ها شما چقدر گشنه اید؟(خودتم هستی ها؟)ایدا از عقب داد و هوار می‌کرد تا بچه ها رو آروم کنه.بالاخره دست ها کنار رفتم و تونستم توی جعبه رو ببینم.یا خدا همه چی رو غارت کردن.فقط دوتا بستنی مونده بود.روی زمین فرود اومدم و نگاه کردم.آخجون وانیل کاکائویی!بستی خودمو برداشتم که چشمم به یه بستنی دیگه خورد.یه بستنی شکلات نعنایی بود.رو کردم به بچه ها که داشتن بستنی هاشونو رو می‌خوردن و گفتم"بچه ها؟یه بستنی مونده.یه شکلات نعنایی.میدونید برای کیه؟"کریشیما گفت"فکر کنن واسه باکو داداش باشه."یکم بهش فکر کردم.بعید هم نبود.راستی کاتسوکی کجاست؟واسه شام هم نیومده بود.پرسیدم"خب کریشیما کاتسوکی الان کجاست؟"کریشیما به سقف نگاه کرد بعد گفت"فکر کنم هنوز داره تمرین میکنه".
تمرین؟
آخه با چه جونی؟
بستنیم رو باز نکردم.بستتی کاتسوکی رو هم گرفتم دستم.رفتم بیرون تا یه نشونه اط ازش پیدا کنم.آخیش چه خنک.باد لای موهام میدوید و موهام رو پیچ و تاب میداد.همینجوری که میرفتم چشمم به به چند تا نور خورد.دقت کردم.انفجار بودن!دویدم سمت انفجار ها و ریدن به یه زمین خاکی.چشمم دنبال کاتسوکی گشت و بالاخره روش وایساد.توی هوا معلق بود و داشت با یه دستگاه پرتاب تیر روی زمین مبارزه می‌کرد.دستگاه هی تیر به سمت کاتسوکی شلیک می‌کرد و اونم منفجرشون می‌کرد.. تو یه لحظه کاتسوکی یه انفجار دودزا به سمت اون دستگاه شلیک کرد که توی چند سانتیش منفجر شد و دور دستگاه رو پر دود کرد.بعد کاتسوکی از وسط دود ها پرید روی دستگاه و منفجرش کرد.

روی زمین فرود اومد .پشتش به من بود و نفس نفس میزد.لباس قهرمانیش رو هم با یه تاب و شلوار سیاه عوض کرده بود.رفتم سمتش و برای اینکه حواسش به من جمه بشه گلومو صاف کردم.بدون اینکه نگاهم کنه گفت"چی میخوای؟"گفتم"میخوام استراحت کنی"و بستنی رو گرفتم سمتش.زیر چشمی نگام کرد بعد از دستم قاپیدش.اعصابم بهم ریخت.چرا بهم نگاه نمی کرد.غیر مستقیم گفتم"کاتسوکی؟چیزی شده؟"بدون اینکه نگاهم کنه درحالی که بستنی رو باز میکرد گفت"چرا میپرسی؟"سرم رو سمت آسمون چرخوندم و گفتم"آخه فکر کنم چیزی رو از من پنهون میکنی؟"کاتسوکی یه لحظه خشکش زد.شاید انتظار نداشت اینو بپرسم.بعد خودشو جمع و جور کرد و گفت"هیچی نفله.هرچی هم باشه به تو مربوط نیست"

شَک ام به یقین تبدیل شد.دیگه مطمئن شدم چیزی رو پنهون میکنه.چرخیدم تا بتونم صورتش رو ببینم ولی اونم چرخید و نزاشت.دوباره چرخیدم ولی اونم چرخید.چه سمجی عه!دیگه لج کرده بودم.چونه اش رو گرفتم و چرخوندم سمت خودم.یه لحظه چشمم به چشم کاتسوکی افتاد و لحظه بعد به گونه اش.گونه اش افقی خراش بدی برداشته بود و ازش خون میومد.چشمام گود شد.کاتسوکی چونه اش رو کشید و روش رو برگردوند.با اخم گفتم"بزار تمیزش کنم"اونم گفت"نمیخوام خودم میتونم" منم در جواب گفتم"نخیرم نمیتونی!"و پامو کوبیدم زمین.یهو کاتسوکی سر جاشمیخکوب شد.جاذبه زمین رو توی اون نقطه زیاد کرده بودم.کاتسوکی تقلا می‌کرد و میخواست پاهاشو آزاد کنه.داد زد"آزادم کن!"گفتم"بزار کمکت کنم"بازم داد زد"کمکت رو نمیخوام!"با چشمایی که مظلومیت توش موج میزد نگاهش کردم.ته نگاهم میشد دید دارم میگم"بخاطر خودت...خواهش میکنم..."

کاتسوکی با دیدن چشمام چند لحظه دست از تقلا برداشت.بعد درحالی که روش رو برمیگردوند تچی کرد و نگاهش رو دزدید.نفس راحتی کشیدم و قدرتم رو غیر فعال کردم.بعد رفتم طرفش.یه دستمال سفید از جیبم در آوردم و شروع کردم به تمیز کردم زخمش‌.خون روی زخم رو پاک کردم بعد دستمال رو تا کردم و گزاشتم جیبم.دستم رو بردم سمت صورتش.دستم روی زخم معلق موند.به کاتسوکی نگاه کردم.نگاه ریزی بهم انداخت و دوباره نگاهش رو سمت دیگه ای چرخوند...
دیدگاه ها (۷)

چالش

خَنده اِمشَب به لَبانِ همه استღ✯بَرلَب حور ، چِنین زمزمه است...

ایزوکو

Part:62. #ریاست.عشق𝐓𝐡𝐞.𝐩𝐫𝐞𝐬𝐢𝐝...

سناریو:بخاطر تو/پارت۱۷((سلام سلام😁🤭من برگشتم با یک پارت دیگر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط