#انرژی مثبت
#انرژی مثبت
دو دوست کنار هم بودند....اولی به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم. می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.
دوستش گفت: موافقم، اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم.
وقتی به قله رسیدند، شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:
⭐سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنهارا پایین ببرید⭐
↩اولی گفت: می بینی؟↪
بعداز چنین صعودی، از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.
↩محال است که اطاعت کنم!↪
اما دوستش به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که دوست مومن با خود آورده بود، روشن کرد:
دو دوست کنار هم بودند....اولی به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم. می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.
دوستش گفت: موافقم، اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم.
وقتی به قله رسیدند، شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:
⭐سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنهارا پایین ببرید⭐
↩اولی گفت: می بینی؟↪
بعداز چنین صعودی، از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.
↩محال است که اطاعت کنم!↪
اما دوستش به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که دوست مومن با خود آورده بود، روشن کرد:
- ۳۰۳
- ۱۶ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط