#انرژی مثبت

#انرژی مثبت

دو دوست کنار هم بودند....اولی به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم. می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند. 

دوستش گفت: موافقم، اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم.

وقتی به قله رسیدند، شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:

⭐سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنهارا پایین ببرید⭐

↩اولی گفت: می بینی؟↪

بعداز چنین صعودی، از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.

↩محال است که اطاعت کنم!↪

اما دوستش به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که دوست مومن با خود آورده بود، روشن کرد:
دیدگاه ها (۸)

داستان کودکانه «نیکی کوچولو و قلب مهربان» به نویسندگی رزیتا ...

اگه رفتید مدرسه بیاید تعریف کنید چه جوری گذشتت✨🤧 به من که ام...

قسمت هفده

پارت ۱۹ — چند روز در روستایونگی مجبور شد چند روز در روستا بم...

پارت ۴۴ آن شب تهیونگ با چند تا از دوست‌هاش بیرون رفته بود.قر...

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

رمان انتقام ازدواج کامل

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت چهارمحدود یک هفته از آخرین دیدارشان گ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۱ | «انتخاب جیا»...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش اول__تو همانی که همه عمر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط