{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#انرژی مثبت

#انرژی مثبت

دو دوست کنار هم بودند....اولی به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم. می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند. 

دوستش گفت: موافقم، اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم.

وقتی به قله رسیدند، شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:

⭐سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنهارا پایین ببرید⭐

↩اولی گفت: می بینی؟↪

بعداز چنین صعودی، از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.

↩محال است که اطاعت کنم!↪

اما دوستش به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که دوست مومن با خود آورده بود، روشن کرد:
دیدگاه ها (۸)

#انرژی مثبتیک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پ...

#انرژی مثبت

#انرژی مثبت

#انرژی مثبت

p17عصر روز بعد...تهیونگ دوباره وارد آتلیه شد.صدای آرام کشیده...

«Forbidden Gaze»« نگاه ممنوعه »گاهی خطرناک‌ترین عشق‌ها…درست ...

پارت هفتم | باران سئولباران آرامی روی خیابان‌های سئول می‌بار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط