{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت...
‏
ﺷﺒﯽ ﮔــــﺮگ را ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺩﯾﺪﻡ...
ﺑﺎ ﻻﺷﻪ ﯾﮏ ﺁﻫﻮ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﻪ ﮔﻠﻪ ﺁمد!
ﮔﺮﮒﻫﺎﯼ ﮔﻠﻪ ﺷﺎﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﺎﺭ ﺍو.
ﭘﺮﺳﯿﺪند ﭼﺮﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﮔــــــــﺮﮒ؟!!
ﮔﻔﺖ: شبی در ﺳﯿﺎﻫﯽ بیابان ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ؛ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺭﺑﻮد!
هر شب به خواست پایم که نه، به تمنای دلم میرفتم تا تماشایش کنم...

امشب محو او بودم که ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩ ﺭﺍ؛
ﺩﻭﯾﺪﻡ…
ﭘﺮﯾﺪﻡ…
ﺯﯾﺮ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺩﺭﯾﺪمش!!

آنچنان
ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ
که ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ
"سهم دلم"
ﻧﺼﯿﺐ "ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩ" ﺷﻮﺩ...
دیدگاه ها (۱)

بی نهایت هرکی لایک نکنه یعنی خدا رو دوس نداره

نمیفهمم چمه

خدایا....❢❢❢بازم شڪــرِت...❢❢نه ڪسی نِگرانَمه ❢ ❢نه ڪسی دوس...

این روزها …” بغض ” دارم !“ گریه ” دارم !تــــــــا دلت بخواه...

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت!ﺷﺒ...

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت......

☆★ گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت...

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت......

گرگ هر #شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت.....

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت......

گرگ هر شب به شکار میرفتو بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت..ﺷﺒ...

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت......

گرگ هر شب به شکار میرفت وبی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت...‏...

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت..‏...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط