آدم ها بدند، گاهی دلت را نشانه می گیرند گاهی اعتمادت را،

آدم ها بدند، گاهی دلت را نشانه می گیرند گاهی اعتمادت را، بعد تو میمانی و بی اعتمادی. نتیجه اش میشود دستهایی که همیشه در جیب است، دستهایی که در جیبت پنهانشان میکنی، نه از سردی هوا، از بی اعتمادی به آدمها، از ترسی که توی دلت نشسته، از ترسی که توی دلت نشاندند. از خاطراتی که می ترسی تکرار شوند و دستهایی که دوباره تنها بمانند. از اینجا به بعد ساکت میشوی، سکوت می کنی، سکوتت که طولانی شد همیشگی میشود. واقعیت همین است از یک جایی به بعد فقط سکوت است بی هیچ حرفی عبور می کنی، اهمیتی ندارد آنهمه داشته ایی که نداشته ایی، از یک جایی به بعد عادت می کنی بعد هر اتفاقی شانه ات را بیندازی بالا و به تلخی بگویی به درک، به جهنم ، بگویی دیگر مهم نیست....از یک جایی به بعد دیگر اهمیت نمی دهی چه پیش می آید. سکوت می کنی ساکت می شوی اصلا می دانی بعضی آدمها فریادشان توی سکوتشان است؟...
دیدگاه ها (۱)

هیچی دردناک‌تر از این نیست که همون آدمی که تا دیروز بهت حس د...

تلخ‌ترین قسمتِ دوست داشتن اینه که یه روز، همون آدمی رو که حا...

#درخواستی«همسرِ میلیاردر»part_2هفته‌ی اول ازدواجت، تقریباً ه...

#ShadowsoRegretتک پارتی در خواستی از تهیونگ و آتتهیونگ:کردی ...

Why Did I Fall in Love with You?P²³ | چند روز بعد – شرکت دوه...

پشتِ دیوارِ سردتدو هفته گذشته بود.دو هفته‌ای که توی اون، من ...

007-پنهان در مه - پارت ۸۳

ات ویو نمی‌دونم چرا اشکام بند نمیاد... من سیزده ساله که با ...

دو پارتی «من تنهات نمیذارم عزیزم» ژانر: خانوادگی، احساسی، حم...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت دوازدهم ۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط