من، روزِ خویش را

من، روزِ خویش را
با آفتابِ رویِ تو،
کز مشرقِ خیال دمیده‌ست
آغاز می‌کنم...
مَن با تو می‌نویسم و می‌خوانم
مَن با تو راه می‌روم و حرف می‌زنم
وز شوقِ این محال:
که دستم به دست توست،
من،
جایِ راه رفتن،
پرواز می‌کنم

#فریدون_‌مشیری
دیدگاه ها (۱)

‏من...روز خویش را..با آفتابِ رویِ توکز مشرقِ خیال دمیده است ...

💖🎋... گاهی میانِ خلوتِ جمع،یا در انزوای خویش،موسیقیِ نگاهِ ت...

از تو سکوت مانده و از من، صدای توچیزی بگو که من بنویسم به جا...

ای یار ناشناخته من دوست دارمتگاهی به جان و گاه به دل می سپار...

#عاشقانه#ایده_متن هرصبح طلو؏ می ڪندتمام حس خواستن تواز مشرق ...

خیال تو نسیم گونه می وزد و شمیم عطر تن تو می پیچد بر دشت شقا...

ناز من، عشق من! ز چشم ترم زود مروسر و جانم به فدایت ، ز برم ...

بیا ای عشق، کز هجر تو بی‌تابم هنوزدر این شب‌های بی‌پایان، در...

عاشقانه های شبنم

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط