{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۱:

پارت ۱۱:
دوست بچگی

کیساکی عینکش رو از روی زمین برداشت و روی چشم هایش تنظیم کرد : انکار تومان داره میپاشه !!!

سوزمه به کیساکی چشم غره رفت ولی اون متوجه نشد

مایکی : بـ.....باجی ؟

دارکن: هی مایکی نگرانش نباش اون کلا این شکلیه

مایکی: اره درسته

سوزومه شقیقه هاشو با دست مالید و گفت : خوب عالیه جشن افتضاحی بود من میرم سوپر مارکت بستنی بخرم ....

و بعد سوار موتور شد و از اونجا دور شد

مایکی : اه....تتا کیساکی بابت قضیه‌ای باجی در کل ....تو از امروز فرمانده دسته سوم هستی

کیساکی ( رو به تاکه ): ببینم برای مشت زدن کجا رو انتخاب میکنی؟

تاکه ( گیج ): چـ...چی ؟

کیساکی : شکم یا صورت ؟ ...خودم به شخصه شکم رو پیشنهاد میکنم

تاکه : صـ...صورت !

کیساکی ( پوزخند ): احمق !

و بعد کیساکی اونقدر محکم به شکم تاکه میچی مشت زد که درجا بیهوش شد

°=°=°=°=°=°=°=°

چند دقیقه بعد:

تاکه میچی روی پله ها معبد موساشی بیهوش اومد اول گیج شد

تاکه تو ذهن : من اینجا چی کار میکنم ... وایستا! اره درسته !! کیساکی تتا بهم مشت زد و بیهوش شد ...چرا بهم مشت زد ؟...اصلا من چرا بهش مشت زدم ؟!؟!؟

تاکه گیج از جاش بلند شد که دیدی مایکی کنارش نشسته

مایکی لبخند زده و مهربون: بیدار شدی ؟

تاکه صاف نشست و گفت: م-مایکی !!

مایکی به آسمون نگاه کرد و لبخند زد : ببینم ....تاکه میچی تو از کیساکی خوشت نمیاد ؟

تاکه با لکنت گفت: چـی ...من ...تو یعنی ! ...اه

مایکی : می‌دونی بزرگ کردن گنگت همیشه خیلی مزخرفه! وقتی عضو جدید میاری ...عضو های جدید میرن ...دلم برای گنگ کوچیک ۷ نفرمون تنگ شده !!!

تاکه که انگار تازه دوزاریش افتاده بود زیر لب گفت : اوه....باجی رو میگی


مایکی یکم روی پله ها جا به جا شود و گفت : تاکه میچی یه کاری برام می‌کنی ؟

تاکه : ا-اره حتماً!

مایکی : یکی هست که اون رو از بچگی میشناسم...

تاکه : خوب ؟

مایکی : اون همسایمون بود و برای همین ما خیلی به هم نزدیک بودیم

تاکه میچی توی ذهن : دوست بچگی مایکی؟ حتما خیلی بهش نزدیک بوده...

مایکی با لبخند : همیشه با هم دعوا میکردیم و منم همیشه حسابش رو می‌رسیدم ....آخرش میتسویا و دراکن از هم جدا مون میکردم تا دیگه دعوا نکنیم ...

تاکه : دعوا.....با تو ؟ ... اون دیگه خیلی احمق بوده

مایکی: همونیه که یکم پیش بهت مشت زد !

تاکه : اممم خوب...من از دو نفر مشت خودم

مایکی: کاپیتان دسته اول ... باجی

تاکه : چـ....اون ؟

مایکی با لبخند : خیلی غیر قابل پیش بینی مگه نه ؟

تاکه میچی ( یکم گیج و معذب ): اره هنوز ...هنوز نفهمیدم چرا یه دفعه منو زد !

مایکی: اون همیشه همینطوری بوده ! وقتی اعصاب نداره هرکی از کنارش رد میشه رو میزنه...حتی یه بار وقتی گشنه بود نزدیک بود یه ماشین رو آتیش بزنه !!!!

تاکه : اه ....عجب

مایکی : معمولاً توی مدرسه سر هر چیزی با سوزومه دعوا می‌کنه ! چند روز قبل اونقدر سوزومه رو اعصبانی کرد که نزدیک بود از پشته بوم پرتش کنه پایین

تاکه : این دیگه یکم بیشتر از غیر قابل پیشبینی بودنه

تاکه تو ذهن : سوزومه - چان آدم خونسردیه ندیدم خیلی اعصبانی بشه

مایکی انگار فکر تاکه رو خونده بود گفت : البته از سوزومه بعید نیست! اون خیلی اعصبانی نمیشه ولی اگه اعصبانی بشه کار همه تمامه !!!

تاکه از ترس با صدا آب دهنش رو قورت داد و گفت : فـ.... فهمیدم

مایکی : اره اون دوتا کلا همین شکلی آن ...در ضمن باجی یکی از اعضای تاسیس کننده تومان هم هست

تاکه : موسس بوده ؟

مایکی: اره ...وقتی همه تقریباً آخر دبستان بودیم ...من باجی دراکن سوزومه پاچین و میتسویا تومان رو ساختیم ( اینجا حرفی از کازوتورا نمیزنه توی قسمت ۱۴ انیمه هم که دارم حرف می‌زنن چیزی نمیگه )

تاکه : شما شیش نفر بودین ؟

مایکی انگار یه چیزی یادش اومد و ساکن شد ولی بعد لبخند زد و گفت: اره ...ما با هم این تیم رو ساختیم .... تاکه میچی میشه باجی رو به تیمم برگردونی ؟ ...می‌دونی که اون دوستمه!!!

تاکه : مـ....من ؟

مایکی لبخند زد : ببینم این کار رو برام می‌کن؟

تاکه میچی از جاش بلند میشه و میگه : ...
دیدگاه ها (۰)

توکیو ریونجرز (پارت3)اون سه تا باهم بازی میکنن و حرف میزنن و...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۲

کسخلان گروگان

part nine ::⚜️🚬⚜️🚬⚜️🚬⚜️🚬⚜️🚬⚜️🚬⚜️🚬⚜️🚬⚜️🚬⚜️🚬⚜️🚬ا.ت خندش گرفت :...

کمه بخونش ولی🥔 «عملیات سیب‌زمینیِ مایکی» 🥔یه روز مایکی ساعت ...

پارت سه

پارت آخر

درخواستی تک پارتی از مایکی

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

سناریو مایکی پارت اخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط