{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خواستم در دفترم عکسی کشم از صورتت

خواستم در دفترم عکسی کشم از صورتت

دیدم از بس ناز داری دل ز دفتر می بری

خواستم شعری بگویم عین چشم ناز تو

دیدم از مردم ، نگفته دین و باور می بری

خواستم‌جامی‌بنوشم مست‌چشمانت شوم

لیک ترسیدم؛ به مستی،دل تو بهتر می بری

خواستم تا ، گرم آغوش تو ، گرمایم دهد

دیدم ازبس داغتم، از کوره ام در می بری

خواستم جان را ، فدای مهربانی ات کنم

دیدم این ناقابل ست بی جامِ دیگر می‌بری

خواستم پاپس‌کشم‌از‌بسکه می‌خواهم تو را

دیدمت در عشق پایی ؛ تا به آخر می بری
دیدگاه ها (۱)

تو را دل برگزید و کار دل شک برنمی داردکه این دیوانه هرگز سنگ...

به کسی تکیه کن که خودش توراتکیه گاه ندونه وبه کسی تکیه نکرده...

تا شمیم نفست را نفسی تازه زدم...عشق را با طپش قلب تو اندازه ...

هیچ ﺑﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﺑﯽ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻧﯿﺴﺖﺍﺯ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﺑﺎ ﺑﺎﺩﻫﺎﻭ ﻫﯿﭻ ﺟﻨﮕﻠﯽﻋﺎﺷﻖ...

عقریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط