{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔻 #تلنگر

🔻 #تلنگر
تو مملڪتی ڪه یه روزی پسر بچه‌ای توش بود به نام غلامعلی پیچڪ . مامانش از بقالی سر ڪوچه واسش بستنی خرید . پسربچه بستنیشو تو آستینش قایم ڪرد آورد خونه ؛ مامانش می‌گفت : وقتی رسیدیم خونه رو ڪرد بهم و گفت : مامان بستنیم آب شد ولی دل بچه‌های تو ڪوچه آب نشد .
حالا آدمای همین مملڪت بعضیامون به جایی رسیدیم ڪه عڪس غذاها و نوشیدنی‌ها و لحظه به لحظه‌ سفر و مهمانی و سفره یلدا و میوه ی نوبرمون رو می‌فرستیم توی اینستا و ...
برامون هم فرقی نمیڪنه مخاطبمون داراست یا نداره ، گرسنه‌ست یا سیره ... اندڪی تأمل
دیدگاه ها (۲۳)

پارت بیست‌و یکم | اجازه؟ فلش‌بکپارک لاراوقتی من و میچا به خو...

#تلنگرانه ~|💚 |~تو مملڪتی ڪه یه روزی پسر بچه‌ای توش بود به ن...

چی بودیم و چی شدیم!؟/رفتار جالب شهید غلامعلی پیچک در کودکی🔺ت...

چی بودیم و چی شدیم!؟/رفتار جالب شهید غلامعلی پیچک در کودکی🔺ت...

داستانی از شهید غلامعلی پیچک✨﷽✨یه پسر بچه بود به نام غلامعلی...

❤️ داستانی از شهید غلامعلی پیچکیه پسر بچه بود به نام غلامعلی...

داستانی از شهید غلامعلی پیچک✨﷽✨یه پسر بچه بود به نام غلامعلی...

مامانش از سر کوچه واسش بستنی خریدبستنیشو تو آستینش قایم کرد ...

⬅️ توی مملکتی که یه روزی پسر بچه‌ای به نام غلامعلی پیچک توش ...

⭕️ مادرش ازبقالی برای پسرش بستنی خرید،اونم بستنی رو تو آستین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط