پارت
پارت (۶)
و اره خلاصه بچه هه یویی رو دید و حواس المایت رو جمع کرد
مهمونی کلا بهم ریخت و المایت به پشت صحنه رفت تا اوضاع رو درست کنه اما یویی ما هم تسلیم نشد و با کوسه اش سریع تر حرکت کرد .
المایت هم رفت و اونها تقریبا تا گوشه کنار شهر دزد و پلیس بازی کردند .
تا جایی که یویی خسته شد.
[ اون به خاطر کوسه اش آسم داره و اگه خیلی زیاد استفاده کنه حالش بد میشه ]
اونها باهم درگیر شدند و خوب دوتا کوسه ی مخالف هم داشتند پس این مبارزه یکم سخت بود .
تا حدود ساعت دو و نیم شب ادامه داشت [مراسم ساعت ۱۲ بود و دزدی ساعت ۱۲ و نیم]
المایت سعی میکرد که جنگ رو زمینی ادامه بده اما یویی به خاطر کوسه اش اون رو تحت فشار گذاشته بود . یویی اخم کرده بود و لباس هاش کمی پاره پاره شده بود.
المایت به چشمای بی روح و سن کم اش که نگاه کرد بلند به یویی گفت :
- مطمعن ام که حتما والدین خوبی نداشتی ولی نمیتونی خودت رو اینجوری ببازی!!
یویی با شنیدن اسم والدین چهره اش تیره شد و دندون هایش رو بهم فشار داد و کنترل خودش رو از دست داد و اشک کمی در چشم هایش جمع شد و فریاد زد :
- من هم دوستا و والدین خودمو داشتم!
خودش از جواب خودش متعجب شد و اینبار با شدت بیشتری حمله کرد .
المایت هم که تحت تاثیر واکنش یویی قرار گرفته بود ادامه داد :
- اما تو نباید تسلیم بشییی!
یویی همچنان با بغض توی سینه اش فریاد زد :
- حتی اگه خودت هم در سن ۴ سالگی از پدر مستت کتک میخوردی و مجبور بودی چندین سال به بچه هایی که با لباس ها و وسایل نو به مدرسه میرند فقط نگاه کنی و حتی غذای خوبی نداشته باشی و پدرت به قصد قتل خودت بیاد همین کار رو میکردیییی!!!
جو سنگینی حاکم شد و سکوت همراه با احساس پشیمونی و شاید همدردی بود .
یویی اروم پایین آمد و روی زانو هایش افتاد و مثل بچه کوچولویی که چندین سال درد و زخم های خودش رو پنهان کرده بود گره کرد .
المایت هم چهره اش کمی نرم شد و و با قدم های اروم پیش یویی اومد و زانو زد و دستش رو روی شانه اش گذاشت و گفت :
- میفهمم دیگه لازم نیست درد بکشی .
یویی گریه اش بیشتر شد . نسیم خنکی می امد و هوا تقریبا روشن شده بود و افتاب در حال غروب بود .
و اره خلاصه بچه هه یویی رو دید و حواس المایت رو جمع کرد
مهمونی کلا بهم ریخت و المایت به پشت صحنه رفت تا اوضاع رو درست کنه اما یویی ما هم تسلیم نشد و با کوسه اش سریع تر حرکت کرد .
المایت هم رفت و اونها تقریبا تا گوشه کنار شهر دزد و پلیس بازی کردند .
تا جایی که یویی خسته شد.
[ اون به خاطر کوسه اش آسم داره و اگه خیلی زیاد استفاده کنه حالش بد میشه ]
اونها باهم درگیر شدند و خوب دوتا کوسه ی مخالف هم داشتند پس این مبارزه یکم سخت بود .
تا حدود ساعت دو و نیم شب ادامه داشت [مراسم ساعت ۱۲ بود و دزدی ساعت ۱۲ و نیم]
المایت سعی میکرد که جنگ رو زمینی ادامه بده اما یویی به خاطر کوسه اش اون رو تحت فشار گذاشته بود . یویی اخم کرده بود و لباس هاش کمی پاره پاره شده بود.
المایت به چشمای بی روح و سن کم اش که نگاه کرد بلند به یویی گفت :
- مطمعن ام که حتما والدین خوبی نداشتی ولی نمیتونی خودت رو اینجوری ببازی!!
یویی با شنیدن اسم والدین چهره اش تیره شد و دندون هایش رو بهم فشار داد و کنترل خودش رو از دست داد و اشک کمی در چشم هایش جمع شد و فریاد زد :
- من هم دوستا و والدین خودمو داشتم!
خودش از جواب خودش متعجب شد و اینبار با شدت بیشتری حمله کرد .
المایت هم که تحت تاثیر واکنش یویی قرار گرفته بود ادامه داد :
- اما تو نباید تسلیم بشییی!
یویی همچنان با بغض توی سینه اش فریاد زد :
- حتی اگه خودت هم در سن ۴ سالگی از پدر مستت کتک میخوردی و مجبور بودی چندین سال به بچه هایی که با لباس ها و وسایل نو به مدرسه میرند فقط نگاه کنی و حتی غذای خوبی نداشته باشی و پدرت به قصد قتل خودت بیاد همین کار رو میکردیییی!!!
جو سنگینی حاکم شد و سکوت همراه با احساس پشیمونی و شاید همدردی بود .
یویی اروم پایین آمد و روی زانو هایش افتاد و مثل بچه کوچولویی که چندین سال درد و زخم های خودش رو پنهان کرده بود گره کرد .
المایت هم چهره اش کمی نرم شد و و با قدم های اروم پیش یویی اومد و زانو زد و دستش رو روی شانه اش گذاشت و گفت :
- میفهمم دیگه لازم نیست درد بکشی .
یویی گریه اش بیشتر شد . نسیم خنکی می امد و هوا تقریبا روشن شده بود و افتاب در حال غروب بود .
- ۸.۸k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط