ادامه ی داستان هیکاری
ادامه ی داستان هیکاری
قسمت ۶
نظر بدین
............... .
در چوبی ای رو هل دادم و صدای زنگی که بالای در بود سکوت رو شکست. پیرمردی با موهای سفید که مثل برف زیبا بود، پشت میزی با چوب های تیره نشسته بود. صورتش پر از چروک بود، ولی چشماش یه جور مهربونی عمیقی داشتن. یه لبخند دلگرمکننده میزنه و یه سلام گرم بهم میده؛ انگار یه نور کوچیک توی قلب تاریک من روشن میشه.
یه حس عجیبی دارم. انگار این پیرمرد رو سالهاست میشناسم. یا شایدم تو یه رویای دور دیدمش. انگار سالهاست منتظر منه! عجیبه! عجییییب!
\- سلام.
صدام خیلی آروم و خجالتزده است.
کوله پشتیام رو یه کم روی شونههام جابهجا میکنم و میپرسم: اجازه هست داخل مغازهتون رو نگاه کنم؟
پیرمرد با یه لحن آروم میگه: البته، دخترم. چرا که نه؟ من یک عالمه عروسک قدیمی دارم، یکم کهنه آن ولی خیلی بامزه هستن!
آروم و با خجالت میگم: شاید.
پیرمرد یه کم سرش رو خم میکنه و میپرسه: ببخشید دخترم، صدات رو نشنیدم؛من کمی گوش هام سنگینه.
نه، نه، نه! من دیگه بچه نیستم. تازه، نمیتونم عروسک بخرم، چون پولی همراهم نیست! اگه هم از یه عروسکی خوشم بیاد، نمیتونم بخرم.
دوباره با همون لحن آروم میگم: خب… ام… نه… نه، ممنون… نمیتونم بخرم، چون پولی همراهم نیست!
پیرمرد با یه لبخند مهربون میگه: اشکالی نداره، دخترم. به هر حال میتونی مغازه رو نگاه کنی.
پیر مرد مهربونه ولی من نباید خیلی به غریبه ها اعتماد کنم.
به هر حال، شروع میکنم به گشتن توی مغازه. خیلیییی جالبه! هر گوشهاش پر از یه چیز جدید و غیرمنتظره است. ولی این احساسی که دارم چیه؟ داخل مغازه مثل این شهر برام تاریک و دلگیر نیست؛ سروصدایی هم نداره! خب… به نظرم جالبه.
قسمت ۶
نظر بدین
............... .
در چوبی ای رو هل دادم و صدای زنگی که بالای در بود سکوت رو شکست. پیرمردی با موهای سفید که مثل برف زیبا بود، پشت میزی با چوب های تیره نشسته بود. صورتش پر از چروک بود، ولی چشماش یه جور مهربونی عمیقی داشتن. یه لبخند دلگرمکننده میزنه و یه سلام گرم بهم میده؛ انگار یه نور کوچیک توی قلب تاریک من روشن میشه.
یه حس عجیبی دارم. انگار این پیرمرد رو سالهاست میشناسم. یا شایدم تو یه رویای دور دیدمش. انگار سالهاست منتظر منه! عجیبه! عجییییب!
\- سلام.
صدام خیلی آروم و خجالتزده است.
کوله پشتیام رو یه کم روی شونههام جابهجا میکنم و میپرسم: اجازه هست داخل مغازهتون رو نگاه کنم؟
پیرمرد با یه لحن آروم میگه: البته، دخترم. چرا که نه؟ من یک عالمه عروسک قدیمی دارم، یکم کهنه آن ولی خیلی بامزه هستن!
آروم و با خجالت میگم: شاید.
پیرمرد یه کم سرش رو خم میکنه و میپرسه: ببخشید دخترم، صدات رو نشنیدم؛من کمی گوش هام سنگینه.
نه، نه، نه! من دیگه بچه نیستم. تازه، نمیتونم عروسک بخرم، چون پولی همراهم نیست! اگه هم از یه عروسکی خوشم بیاد، نمیتونم بخرم.
دوباره با همون لحن آروم میگم: خب… ام… نه… نه، ممنون… نمیتونم بخرم، چون پولی همراهم نیست!
پیرمرد با یه لبخند مهربون میگه: اشکالی نداره، دخترم. به هر حال میتونی مغازه رو نگاه کنی.
پیر مرد مهربونه ولی من نباید خیلی به غریبه ها اعتماد کنم.
به هر حال، شروع میکنم به گشتن توی مغازه. خیلیییی جالبه! هر گوشهاش پر از یه چیز جدید و غیرمنتظره است. ولی این احساسی که دارم چیه؟ داخل مغازه مثل این شهر برام تاریک و دلگیر نیست؛ سروصدایی هم نداره! خب… به نظرم جالبه.
- ۳.۶k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط