قاصدک یادت هست به تو گفتم که برو
قاصدک ! یادت هست به تو گفتم که برو
تو اگر بین همین مردم دنیا باشی
باز بازیچه ی دست بشری خواهی شد !
مردم اینجا همه خاکی شده اند !
نزدشان گر تو بیایی
خبری هم بدهی
پرپرت خواهد کرد !
کودکی هم حتی
رنگ احساس تو را باز نخواهد فهمید !
قاصدک جان ! تو برو !
هرچه بالا بروی پاک تری !
خاک گیری تو اگر پست تر از خاک شوی !
باورت هیچ ندارد هرگز !
خبری داری اگر
بر در گوش همه داد نزن
هیچ مگو !
نه کسی می شنود
نه تو را می فهمد!
پرپرت خواهد کرد !
کودکی هم حتی!
دور باشی تو اگر زیبایی !
آسمان جای سبکبالان است !
جای خوشحالان است !
در زمین هیچ اسیر کس و ناکس تو مباش!
نه کسی درد تو را می داند
و نه احساس تو را می فهمد !
بازی ات خواهد داد!
مردم خاکی شهر
یادشان رفته چرا آمده اند !
وچرا در قفس سینه شان
قلبی از جنس خدا خوابیده
باورش سخت شده
عشق یعنی همه جا یاد تو را دارم من !
هر چه می بینم و می گویم و هر چیز که هست
بوی تو خواهد داد!!
یادشان نیست دگر مهر و وفا !
قاصدک جان ! تو برو !
من دلم از تن خاکی و پراز فاصله بسیار گرفت !
قلب مردم همه زنجیر شده !
و نگاه همه لبریز سوال است ببین !
من دلی دارم پُر همه از اهل زمین !
حاصل رنگ سفیدی اشک است
و دلی غرق به خون !
و نگاهی که فقط می نگرد !
تو برو قاصدکم !
تو اسیر تن این خاک مشو !
و بگو با نرمی
بر در گوش عزیزی که خودش می داند:
تو نباشی همه جا پاییز است !
گر چه در فصل بهاریم
ولی
تو نیایی گل من !
پاییز است !
در خزان آمده ام می دانی
تو اگر باز نگردی
رفتم !
با تو دل خوش دارم !
دل من را تو که باور داری
تا نفس دارد
تو
باز هم باور کن ! تو دلم را مشکن !
و بگو
یاد تو سبز است مرا
لحظه ای دور از این خاکی دنیای پلید
بر تن خسته من چشم بدوز !
من گریزانم از این شهر خدا می داند !
قاصدک !
اوج بگیر !
جای خوبان دل آرام که این دنیا نیست !
خبرت را تو ببر و بخوان بر در گوشی
که تو را می فهمد !
منتظر خواهم ماند
در همین گوشه ی شهر
تا بیاید مردی
که بداند چه نهفته است درون من ناپیدایم !
تو بگو برگردد !
من فقط منتظرم !
تو اگر بین همین مردم دنیا باشی
باز بازیچه ی دست بشری خواهی شد !
مردم اینجا همه خاکی شده اند !
نزدشان گر تو بیایی
خبری هم بدهی
پرپرت خواهد کرد !
کودکی هم حتی
رنگ احساس تو را باز نخواهد فهمید !
قاصدک جان ! تو برو !
هرچه بالا بروی پاک تری !
خاک گیری تو اگر پست تر از خاک شوی !
باورت هیچ ندارد هرگز !
خبری داری اگر
بر در گوش همه داد نزن
هیچ مگو !
نه کسی می شنود
نه تو را می فهمد!
پرپرت خواهد کرد !
کودکی هم حتی!
دور باشی تو اگر زیبایی !
آسمان جای سبکبالان است !
جای خوشحالان است !
در زمین هیچ اسیر کس و ناکس تو مباش!
نه کسی درد تو را می داند
و نه احساس تو را می فهمد !
بازی ات خواهد داد!
مردم خاکی شهر
یادشان رفته چرا آمده اند !
وچرا در قفس سینه شان
قلبی از جنس خدا خوابیده
باورش سخت شده
عشق یعنی همه جا یاد تو را دارم من !
هر چه می بینم و می گویم و هر چیز که هست
بوی تو خواهد داد!!
یادشان نیست دگر مهر و وفا !
قاصدک جان ! تو برو !
من دلم از تن خاکی و پراز فاصله بسیار گرفت !
قلب مردم همه زنجیر شده !
و نگاه همه لبریز سوال است ببین !
من دلی دارم پُر همه از اهل زمین !
حاصل رنگ سفیدی اشک است
و دلی غرق به خون !
و نگاهی که فقط می نگرد !
تو برو قاصدکم !
تو اسیر تن این خاک مشو !
و بگو با نرمی
بر در گوش عزیزی که خودش می داند:
تو نباشی همه جا پاییز است !
گر چه در فصل بهاریم
ولی
تو نیایی گل من !
پاییز است !
در خزان آمده ام می دانی
تو اگر باز نگردی
رفتم !
با تو دل خوش دارم !
دل من را تو که باور داری
تا نفس دارد
تو
باز هم باور کن ! تو دلم را مشکن !
و بگو
یاد تو سبز است مرا
لحظه ای دور از این خاکی دنیای پلید
بر تن خسته من چشم بدوز !
من گریزانم از این شهر خدا می داند !
قاصدک !
اوج بگیر !
جای خوبان دل آرام که این دنیا نیست !
خبرت را تو ببر و بخوان بر در گوشی
که تو را می فهمد !
منتظر خواهم ماند
در همین گوشه ی شهر
تا بیاید مردی
که بداند چه نهفته است درون من ناپیدایم !
تو بگو برگردد !
من فقط منتظرم !
- ۲.۷k
- ۱۹ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط