{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بدنهٔ زنگ زدهٔ کتری که رویش را فلز سرخ آب شده ریخته بودند

بدنهٔ زنگ زدهٔ کتری که رویش را فلز سرخ آب شده ریخته بودند تا صاف و یکدست باشد ، روی شعله های ملایم و مرتب آتش تکان خورد .
راو آن را دید و  از روی چهارپایهٔ چوبی اش بلند شد ، دستش را سمت کتری برد و سریع کشید ، آن داغ بود .
کشوی پایین گاز را باز کرد و یک پارچه برداشت و آن را دور دستهٔ کتری پیچید و بلند کرد .
گفت :  چایی میخوری !
- : اوم!
مردی که پشت میز نشسته بود کُت اش را صاف کرد و روی چهارپایه چوبی تکانی خورد .
راو برایش چای ریخت .
لیوان را پُر کرد و بعد کتری را بالای لیوانِ خودش آورد .
از کتری بخار بلند شده و پوست دستش را قرمز می‌کرد .
پرسید : راستی توف چه بلایی سر خودش آورد ؟
مهمان سرش را بالا آورد و به راو چشم دوخت .
گفت : چی بگم .
گفت : من شنیدم دیوانه شده .
راو لیوان خودش را پُر کرد و کتری را روی شعله ها گذاشت و به سمت یخچال رفت .
راو همانطور که درب یخچال را باز می‌کرد گفت :  
همش میگن مغزش رو از دست داده  ، فقط هم پشت سرش میگویند ، وقتی او نیست  ...
توی جمع خودشون حرف های معمولی میزنند ...
تا اون می‌ره همش میگن دیوانه ست .
راو جعبه مقوایی نم زده ای که اطرافش بخاطر مایع غلیظ خرما  لک شده بود را از یخچال بیرون آورد .
به سمت میز آمد و گفت : اما توف میفهمه .
منم اگر بگیرمشون میزنمشون .
جعبه را روی میز گذاشت و درب آن را که منگنه خورده بود پاره کرد و ردیفی از خرما های سیاه رنگ تازه نمایان شدند و عطر آنها از درون جعبه نیز بلند شد .
- : بفرما ...
مهمان گفت : به به !
بخدا فقط بخاطر چایی های توست که میام پیشت .
راو خندید و گفت : مرسی ، بفرما !
مهمان یکی از خرما ها را برداشت .
راو گفت : قبلنا که درخت می‌کاشت وضعش بهتر بود   ...
مهمان خرما را در چایی زد و و درون دهانش گذاشت ، یک جرعه از چای نوشید ، خرما را جوید و بعد قورت داد ، بعد نفسی گرفت و گفت : زن دایی اش یک حیاط سرسبز دارد  .... و به او می‌گوید نفرین شده ای که نمی‌توانی مثل آدم زندگی کنی .
راو گفت : منم اگر حیاط اونو داشتم مثل آدم زندگی میکردم .
مهمان خندید و گفت : والا
و بعد به پنجره نگاه کرد ...
از آنجا حیاطِ خشکیده ای دیده می‌شد و بخشی از آسمان که آفتابِ غروب در آن می‌تابید .
گفت: این آفتاب نعمت خداست .
راو یک خرما برداشت و در دهانش گذاشت  و با دهان پُر گفت : هفتهٔ گذشته دیدمش!
مهمان یک خرما دیگر برداشت و گفت  : عه جدی ؟
- : آره !
- :  حالش چطور بود ؟
- : اصلا خوب نبود ، تو خیابون ها راه می‌رفت و هذیان می‌گفت .
- :جدی ؟
- : اوهوم !
مهمان خرما را در دهانش گذاشت .
راو گفت :
بدجوری چرت و پرت می‌گفت .
- : چی می‌گفت ؟
- : نمی‌دونم ، چیزای مسخره .
مثلا می‌گفت زن دایی چیکار می‌کنه که علف های حیاطش یکدست هستند که با هم گل می‌دهند و با هم گل هایشان را می‌ریزند .
می‌گفت چه خاکی می‌ریزد که ریشه هایش سنگین می‌شوند .
مهمان خندید .
- : راست هم میگه ، اونجا پر از طوفانه ، ولی حیاطش مثل سنگه ، هیچیش نمیشه .
- : آره
مهمان کیف کمری اش را صاف کرد و یک مشت خرمای دیگر برداشت و صاف در دهانش چپاند و باقیماندهٔ چای را سَر کشیده و از روی صندلی بلند شد .
راو گفت : کجا ؟ میموندی حالا ...
مهمان سرش را تکان داد زیرا دهانش پر بود .
و از آشپزخانه بیرون رفت ، درب خانه را باز کرد و بیرون رفت .
راو روی صندلی نشست و به دو لیوان خالی نگریست و به ظرف خرما که تا نصفه خالی شده بود ، و به برادرش توف ، که حالا نمی‌دانست او کجاست ...
دیدگاه ها (۰)

بخش اول

بخش دوم

Part:33. #ریاست.عشق+حواسم پرت ش...

P10سئول مثل همیشه نورانی بود.هیونجین روی صندلی نشسته بود.داش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط