رمان زندگی نو
رمان زندگی نو
پارت یازدهم فصل اول "تغییر"
از زبان آنیا:بعد از اینکه به بابا راز رو گفتم
بابا بیشتر به من اعتماد کرد چون که میدونست من چندین بار تو ماموریتاش کمکش کردم. راستی در مورد شغل مامان چیزی بهش نگفتم و هنوز هم به مامان رازم رو نگفتم. راستی بکی و مونا خیلی باهم صمیمی شدن. من هم مونا و بکی رو خیلی دوست دارم. الان دارم میرم به کتابخونه یکم کتاب بخونم.
کتابخونه:
از زبان آنیا:داشتم کتاب میخوندم که....
آنیا:*یه مردی اومد داخل کتابخونه. خیلی برام آشنا بود. فکر کنم همسن خودمه. فهمیدم!اون آقای کتابداره. بزار ازش فامیلیش رو بپرسم.*
آنیا:ببخشید ازتون میپرسم. فامیلیتون چیه؟
ناشناس:داوکینز هستم
آنیا:(زیر لب)داونکینز،داونکینز.
ناشناس:مشکلی هست؟
آنیا:نه ببخشید
(رفت نشست)
آنیا:*یکی بود فامیلش داونکینز بود! داونکینز داونکیز،آها!ریچارد داونکینز!همکلاسی قدیمیم. برم ازش بپرسم نسبتی باهاش داره یا نه.
آنیا:ببخشید شما با ریچارد داونکینز نسبتی دارید؟
ناشناس:خودم هستم
آنیا:😳
ریچارد:😳
ریچارد:تو تو....آنیا هستی؟😳
آنیا:آره😳
ریچارد:وای یادش بخیر!
$فلش بک$
ریچارد:من سال بعد دیگه با شما نیستم!
آنیا:آخه چرا؟
ریچارد:بابام میخواد منو بفرسته کار کنم.
آنیا:جدی؟بعدا کجا میتونم پیدات کنم؟
ریچارد:تو کتابخونه
$پایان فلش بک$
پارت یازدهم فصل اول "تغییر"
از زبان آنیا:بعد از اینکه به بابا راز رو گفتم
بابا بیشتر به من اعتماد کرد چون که میدونست من چندین بار تو ماموریتاش کمکش کردم. راستی در مورد شغل مامان چیزی بهش نگفتم و هنوز هم به مامان رازم رو نگفتم. راستی بکی و مونا خیلی باهم صمیمی شدن. من هم مونا و بکی رو خیلی دوست دارم. الان دارم میرم به کتابخونه یکم کتاب بخونم.
کتابخونه:
از زبان آنیا:داشتم کتاب میخوندم که....
آنیا:*یه مردی اومد داخل کتابخونه. خیلی برام آشنا بود. فکر کنم همسن خودمه. فهمیدم!اون آقای کتابداره. بزار ازش فامیلیش رو بپرسم.*
آنیا:ببخشید ازتون میپرسم. فامیلیتون چیه؟
ناشناس:داوکینز هستم
آنیا:(زیر لب)داونکینز،داونکینز.
ناشناس:مشکلی هست؟
آنیا:نه ببخشید
(رفت نشست)
آنیا:*یکی بود فامیلش داونکینز بود! داونکینز داونکیز،آها!ریچارد داونکینز!همکلاسی قدیمیم. برم ازش بپرسم نسبتی باهاش داره یا نه.
آنیا:ببخشید شما با ریچارد داونکینز نسبتی دارید؟
ناشناس:خودم هستم
آنیا:😳
ریچارد:😳
ریچارد:تو تو....آنیا هستی؟😳
آنیا:آره😳
ریچارد:وای یادش بخیر!
$فلش بک$
ریچارد:من سال بعد دیگه با شما نیستم!
آنیا:آخه چرا؟
ریچارد:بابام میخواد منو بفرسته کار کنم.
آنیا:جدی؟بعدا کجا میتونم پیدات کنم؟
ریچارد:تو کتابخونه
$پایان فلش بک$
- ۱۹۷
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط