{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستانی که با یکی از دوستام

داستانی که با یکی از دوستام
نوشتم

دفترچه خاطرات

بعد از اون تصادف، دیگه هیچی مثل قبل نشد.
نه برادرم برمی‌گشت و نه پدرم دوباره عاشق مادرم می‌شد. یه جای خالی بزرگ تو زندگیمون باز شده بود که هیچ‌جوره پر نمی‌شد.

سوار ماشین بودیم و وارد شهر جدید شدیم. یه شهر خاکستری و دلگیر که هیچ نوری توش پیدا نمی‌شد. هیچ نوری وجود ندارد یه سیاهی مطلق. هوا سنگین بود و بوی دود و خاک می‌داد. صدای بوق ماشینا و فریاد دستفروش‌ها تو گوشم می‌پیچید. حس می‌کردم یه غریبه‌ام، یه آدم اضافی.

مامان با ذوق به اطراف نگاه می‌کرد و می‌گفت: “چه شهر بزرگی! ببین چه ساختمونای قشنگی داره!”

مکثی کرد و رو به من گفت: “عزیزم، می‌دونم برات سخته، ولی باید قوی باشی. من باید بیشتر بمونم شرکت، پروژه‌مون خیلی مهمه. درک می‌کنی دیگه، نه؟”

پس… مامان هم… تنهام می‌ذاشت!

لبخندی زدم و گفتم: “آره، درک می‌کنم.”

مامان هم لبخند زد و گفت: “بله که درک می‌کنی! تو دختر منی. بزرگ شدی. از پس خودت برمیای.”

آره، از پس خودم برمیام.



لطفاً نظراتتون رو بگید
دیدگاه ها (۰)

لبخند بزن:)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط