{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدرم میگفت

پدرم میگفت:

محبتت را به برگ ها سنجاق مزن

که باد با خود می بَرد...

محبتت را به آب جویی بریز

که با ریشه ها عجین شود،

ریشه ها هرگز اسیر باد نیست...

مادرم میگفت:

پروانه ی محبتت را

به تار عنکبوتی بینداز که سیر نباشد...

محبتت را به خانه ی دلی بنشان

که خیال بیرون شدن ندارد...

و یاد معلمم بخیر...

هر وقت به آخر خط میرسیدم میگفت:

نقطه سر خط...

مهربان تر از خودت با دیگران باش...
دیدگاه ها (۲)

در هوای چشمانت قنوت عشق بستم به بلندای خیال... دریا دریا فا...

ﺗﻮ ﺭﺍ " زن " ﻣﯽﻧﺎﻣﻨﺪ ...ﻣﻀﻤﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﺟﺬﺍﺑﯿﺘﺶ ﻧﻔﺲ ﮔﯿﺮ ﺍﺳﺖﺗﻮ ﻧﻪ ﺿ...

میدانی؟هیچ کس،هیچ چیز را واقعا فراموش نمی کند...فقط آدم هایک...

تا خدا پرونده احساس "زن" را باز کردخلقت زیبای "زن" را بی درن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط