پارت ۱
پارت ۱
ساعت ۴ و ۲۳ دقیقه ی صبح_جیمین:
روی تختم خونه ی خودم خواب بودم که با صدای چرخیدن کلید تو در اتاقم از خواب پریدم و بخاطر استرس شدیدی که این مدت داشتم بدنم شروع کرد به لرزیدن و یجورایی سست شدم و نمیتونستم حتی از جام بلند شم پس فقط منتظر بودم مثل همیشه استاکرا بیان و اذیتم کنن ولی با دیدن یونگی یکم خیالم راحت تر شد و لرزشم کمتر شد و گفتم:
جیمین:یو-یونگی
یونگی که از قبل انگار استرس داشت نفس عمیقی کشید و گفت:
یونگی:پسر کجا بودی،نه جواب تلفن نه جواب زنگ در،حتی با سنگ به شیشه ی اتاقت زدم ولی انگار نه انگار.مجبور شدم از کلید یدک استفاده کنم.حالت خوبه؟
جیمین بخاطر قرص های ضد استرس و ارامبخشی که میخورد خوابش سنگین شده بود و گوشیش هم از ترس استاکرا بیشتر اوقات خاموش میکرد یا میزاشت حالت پرواز.در خونش هم طبق عادت قفل میکرد.یونگی که دید جیمین چیزی نمیگه و فقط میلرزه اومد سمتش و گرفتش تو بغلش و اروم موهای بلوندی که شبیه فرشته ها کرده بودش رو ناز کرد؛بدون اینکه بدونه چه بلاهایی سر جوجه اش اومده.یک ساعتی گذشت تا جیمین به حالت عادی برگرده و بتونه از جاش بلند شه و بعد وقتی بلند شد و تونست صحبت کنه رو به یونگی گفت:
جیمین:اینجا چیکار داشتی یونگی؟
یونگی:اومده بودم ببرمت استدیو تا تمرین کنیم
جیمین:او باشه برو پایین تا لباس بپوشم بیام
و یونگی رفت.ولی پایین نه.بیرون در و از قفلی در نگاهی به جیمین کرد.نه از روی علاقه،بلکه از روی شک تا ببینه چرا جیمین باید تا این حد بابت ورودش به خونه بترسه و وقتی چیزی رو دید که نباید دنیا رو سرش خراب شد.
ساعت ۴ و ۲۳ دقیقه ی صبح_جیمین:
روی تختم خونه ی خودم خواب بودم که با صدای چرخیدن کلید تو در اتاقم از خواب پریدم و بخاطر استرس شدیدی که این مدت داشتم بدنم شروع کرد به لرزیدن و یجورایی سست شدم و نمیتونستم حتی از جام بلند شم پس فقط منتظر بودم مثل همیشه استاکرا بیان و اذیتم کنن ولی با دیدن یونگی یکم خیالم راحت تر شد و لرزشم کمتر شد و گفتم:
جیمین:یو-یونگی
یونگی که از قبل انگار استرس داشت نفس عمیقی کشید و گفت:
یونگی:پسر کجا بودی،نه جواب تلفن نه جواب زنگ در،حتی با سنگ به شیشه ی اتاقت زدم ولی انگار نه انگار.مجبور شدم از کلید یدک استفاده کنم.حالت خوبه؟
جیمین بخاطر قرص های ضد استرس و ارامبخشی که میخورد خوابش سنگین شده بود و گوشیش هم از ترس استاکرا بیشتر اوقات خاموش میکرد یا میزاشت حالت پرواز.در خونش هم طبق عادت قفل میکرد.یونگی که دید جیمین چیزی نمیگه و فقط میلرزه اومد سمتش و گرفتش تو بغلش و اروم موهای بلوندی که شبیه فرشته ها کرده بودش رو ناز کرد؛بدون اینکه بدونه چه بلاهایی سر جوجه اش اومده.یک ساعتی گذشت تا جیمین به حالت عادی برگرده و بتونه از جاش بلند شه و بعد وقتی بلند شد و تونست صحبت کنه رو به یونگی گفت:
جیمین:اینجا چیکار داشتی یونگی؟
یونگی:اومده بودم ببرمت استدیو تا تمرین کنیم
جیمین:او باشه برو پایین تا لباس بپوشم بیام
و یونگی رفت.ولی پایین نه.بیرون در و از قفلی در نگاهی به جیمین کرد.نه از روی علاقه،بلکه از روی شک تا ببینه چرا جیمین باید تا این حد بابت ورودش به خونه بترسه و وقتی چیزی رو دید که نباید دنیا رو سرش خراب شد.
- ۵۸
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط