{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جوانمرد

جوانمرد

جوانمردی ازبیابانی می گذشت. از مسافتی دور آدمی را دید نقش بر زمین، خواهان کمک. با سرعت تمام به سوی او شتافت. غریبی بود .تشنه و گرسنه. در حال جان کندن. از اسب پایین آمد، مشک آب را بر لب های خشکیده او گذاشت. آنقدر آبش داد تا سیراب شد. غریبه جانی دوباره گرفت و رمقی تازه پیدا کرد. اما به جای آن که شکوفه های مهر وعاطفه را تقدیم منجی خویش کند، تیغ بر او کشید و تا می توانست از نامردی و قساوت دریغ نکرد.
آنگاه پیکر مجروح و زخم خورده او را در آن بیابان برهوت رها کرد، سوار اسب او شد که برود… جوانمرد که هنوز نیمه جانی در بدنش بود، با اشاره او را صدا کرد و گفت: از کاری که کردی در هیچ مجلسی سخن مگو! مرد از سر شگفتی علت این امر را جویا شد.
او پاسخ دادو گفت: تو اکنون یک جوانمرد را کشتی. اما اگر بیان این موضوع نقل مجالس شود، فتوت و جوانمردی کشته خواهد شد. آنگاه هیچ مرد رشیدی را نخواهی یافت که در بیابان دست افتاده ای را بگیرد...
دیدگاه ها (۲)

برای بودنت می مانم و برای دیدنت میمیرم باش تا بمانم و بمان ت...

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه بار...

یک آدم باهوش میخواد که بگه ﺍﺷﺘﺒﺎه این سوره ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ﺑﺴﻢ ﺍﻟﻠﻪ ﺍ...

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط