{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این دلِ دیوانه ام را باد با خود میبرد

این دلِ دیوانه ام را باد با خود میبرد
حسرتِ کاشانه ام را باد با خود میبرد
بعد از این تکرارو تکرارو عذابِ زندگی
این غمِ در خانه ام را باد با خود میبرد
روبرویت می نشینم از همه غمها جدا
درد و رنجِ شانه ام را باد با خود میبرد
هم سیاهی می رود هم صبح فردا می رسد
ظلمتِ سالانه ام را باد با خود میبرد
از زمستان هم گذر کردیم و بعداز این بهار
ماتمِ بیگانه ام را باد با خود میبرد
چون درختی سبز خواهم شد کنار برکه ای
قصه و افسانه ام را باد با خود میبرد
شاخ و برگم باز می رقصد میان آسمان
خنده یِ مستانه ام را باد با خود میبرد...
دیدگاه ها (۱۵)

درجمعشان بودم که پنهانی دلم رفتباور نمیکردم به آسانی دلم رفت...

به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیربه رنج دل سزاوارم، مر...

شاعرم کردی... بیابان دیدم و دریا نوشتمتلخ را شیرین سرودم، زش...

ای دل! ز هرچه هست چه باور کنی چه نهباید کشید دست چه باور کنی...

زیباو پر معنا بخونید که غرق در کلمات میشید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط