پارت 1 (درعمق نگاه تو)
پارت 1 (درعمق نگاه تو)
___________
شب بود، آسمان لباسی از جنس ستاره بر تن کرده بود؛آرام و اندک اندک باران می بارید، ولی تعجب بر این بود که چرا او با این حال که میدانست باران خواهد بارید، چتری برای پناهش نیاورده بود؛ از خیابان گذر کرد نگاه ها بر او دوخته شده بود حال چرا؟... چهره ای آشنا برای رهگذران بود. اما او درحال پرواز در آسمان خیالاتش بود، صداهای اطرافش او را امان نمیداد، ذهنش درگیر بود، اما درگیر چه چیزی؟ یا بهتر گویم درگیر چه کسی؟
همهمه و صداهای اطرافش اورا به زمان حال برگرداند، ولی باز از فکرش بیرون نیامد، قدم هایش یکی به یکی تندتر میشد ولی تا به چراغ عابر رسید به کلی متوقف شد، سرجایش میخکوب شد و به کرانه آسمان خیره شد، دیدن ستاره ها برایش حس عجیبی داشت؛ بوی خاک خیس آلود تمام وجودش را مانند آغوشی در بر گرفته بود، نسیم ملایم موهای بلوندش را به رقص دراوده بود.نفسی کشید ولی زمانی که یک قدم برداشت پاهایش سست شد، چشمان سرخش خسته بودند، صدا ها برایش دیگر معنایی نداشتند، تا خواست بر زمین آرام بگیرد، شخصی او را از پشت گرفت و آرام بر زمین نشاند، و دستان گرمش را زیر سرش قرار داد و با چهره ای از هراس و نگرانی او را نگاه میکرد. چشمان سبز و زمردینش بهترین لالایی خوابش بود، ولی صورت پریشان حالی که آن شخص داشت، او را کمی دلخور کرد
آن فرد، دوست دوران کودکی اش بود
-:"حالت خوبه؟ صدای منو میشنوی؟
چشمانش دیگر تحمل نداشتند، پلک زدن هایش متوقف شد، اما پیش از هوش رفتنش، چهره بی تابی را دید که برای طلب کمک دیگران، چیزی دریغ نمیکرد و برای جویای حالش، او را هردم مینگریست در آغوشش به خواب رفت آرامش خاصی داشت ___________ پایان
ممنون میشم حمایت کنید چون خیلی بهم انرژی میده 💖
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
___________
شب بود، آسمان لباسی از جنس ستاره بر تن کرده بود؛آرام و اندک اندک باران می بارید، ولی تعجب بر این بود که چرا او با این حال که میدانست باران خواهد بارید، چتری برای پناهش نیاورده بود؛ از خیابان گذر کرد نگاه ها بر او دوخته شده بود حال چرا؟... چهره ای آشنا برای رهگذران بود. اما او درحال پرواز در آسمان خیالاتش بود، صداهای اطرافش او را امان نمیداد، ذهنش درگیر بود، اما درگیر چه چیزی؟ یا بهتر گویم درگیر چه کسی؟
همهمه و صداهای اطرافش اورا به زمان حال برگرداند، ولی باز از فکرش بیرون نیامد، قدم هایش یکی به یکی تندتر میشد ولی تا به چراغ عابر رسید به کلی متوقف شد، سرجایش میخکوب شد و به کرانه آسمان خیره شد، دیدن ستاره ها برایش حس عجیبی داشت؛ بوی خاک خیس آلود تمام وجودش را مانند آغوشی در بر گرفته بود، نسیم ملایم موهای بلوندش را به رقص دراوده بود.نفسی کشید ولی زمانی که یک قدم برداشت پاهایش سست شد، چشمان سرخش خسته بودند، صدا ها برایش دیگر معنایی نداشتند، تا خواست بر زمین آرام بگیرد، شخصی او را از پشت گرفت و آرام بر زمین نشاند، و دستان گرمش را زیر سرش قرار داد و با چهره ای از هراس و نگرانی او را نگاه میکرد. چشمان سبز و زمردینش بهترین لالایی خوابش بود، ولی صورت پریشان حالی که آن شخص داشت، او را کمی دلخور کرد
آن فرد، دوست دوران کودکی اش بود
-:"حالت خوبه؟ صدای منو میشنوی؟
چشمانش دیگر تحمل نداشتند، پلک زدن هایش متوقف شد، اما پیش از هوش رفتنش، چهره بی تابی را دید که برای طلب کمک دیگران، چیزی دریغ نمیکرد و برای جویای حالش، او را هردم مینگریست در آغوشش به خواب رفت آرامش خاصی داشت ___________ پایان
ممنون میشم حمایت کنید چون خیلی بهم انرژی میده 💖
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
- ۳۰۵
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط