{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ڪشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، ثروتمند مغروری به او رسید و

ڪشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، ثروتمند مغروری به او رسید و با تڪبر گفت :
بکار، ڪه از تو ڪاشتن است و از ما خوردن !
ڪشاورز نگاه معناداری به او انداخت و گفت :
دارم یونجه می‌ڪارم ...!
دیدگاه ها (۱۵)

شایدازدنیاےِ من بیرون روے ...

وفای خاراززیبایی گل بهتره:‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هر ڪس رسید و ڪارگردا...

تا تو نگاه می کنیکار من آه کردن استای به فدای چشم تواین چه ن...

❣ عشــــق ❣ چه می‌خـــواهد از ❣ مــا؟❣ جز دو قلـــــب ڪه بتـ...

نام: قرارداد نفرتPart:⁵⁰چند ساعت بعد...ا/ت و جونگکوک خریدهاش...

رز آبی پارت ۱۰

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁷⁴صدای آروم پرنده‌ها با صحبت‌های دور می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط