آمدی دل بشکنی اما

آمدی دل بشکنی اما
سرشکسته بدرقه ت کردم
پشت سرت کوزه شکستم
که هرگز برنگردی
حکایت از چشم افتادنت را کلاغ ها جار زدند
آنقدر که حتی
درخت ها هم بر سرت سایه
نمی افکنند ....
خورشید سایه ترا به زمین هوس دوخت
و لبهایت از عطش میسوخت
خیال کردی میتوان دل مردی که به نامردها دلبسته نیست
به سادگی گوی بلورین فالگیر ها شکست

نه ....
باد به گوشم رسانده بود
که تو نمیتوانی
به پاکی آبها عشق را غسل تعمید بدهی

خاک حسرت بر سرت بریز و زیر آفتاب گرم تابستان بسوز

کلاغ ها سالهاست میدانند که مترسک سر جالیز
نمی تواند حرکت صادقانه یی انجام بدهد
محصول باغ که تمام شود تو دیگر به کار نمی آیی
و فقط سنگینی برف ندامت روی شانه ها ی بی رمق تو می‌نشیند
آنوقت تو میمانی و بار غم فصول تنهایی ......

بردیا منفرد
دیدگاه ها (۲)

پدر وقتی نیست هم پدره روحش شاد پدربزرگ خوبم

پست خاص

دل نوشته های من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط