{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مان

#ࢪمان
       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت16
#یاس
نمی دونم چقدر بود که گریه می کردم که صدای فیروزه تا اتاق من هم بوده بود!
اره لباس عروس هم خریده بود!
از عمد بلند بلند صحبت می کرد و از لباس عروس و سلیقه اش تعریف می داد.
پاشا بلند بلند صدام می کرد تا رسید به طبقه بالا و تعریف می داد:
- یاس کجایی بیا ببین چه لباس عروسی خریدم برات سلیقه فیروزه حرف نداره یاس کج..
از خشم و عصبانیت هیچی حالم نیست .
میز و پرت کردم کنار که صدای بدی داد و درو باز کردم پاشت جلوی در بود با لباس عروس .
همه با صدای میز بالا اومده بودن.
با خشم تخت سینه اش کوبیدم و گفتم:
- چی می گی هی یاس یاس کدوم یاس! مثلا عروس منم اره؟ کجام به عروس ها می خوره؟ دماغ و پیشونی کبودم که خواهر جونت از قبل هماهنگی می کنه لا دوستاش در و بزنه تو صورتم یا انتخاب لباس عروس؟ اصلا پرسیدی کدومو می خوای؟
لباس عروس و از دست ش کشیدم و طور هاشو تیکه تیکه کردم و گفتم:
- مگه خواهرت و نبردی انتخاب کنه برو بده همون خواهرت بپوشه حالا هم گمشو .
و درو کوبیدم.
پشت در نشستم و هق هق ام توی اتاق پیچید.
صدای فیروزه اومد:
- قدر نمی دونه چقدر این دختر وحشیه!
داد پاشا تن مو لرزوند:
- خفه شو تو درو زدی تو صورت ش اره،؟ پس بگو خانوم که میل ش نمی کشید تا دم در بره امروز سمج چسبیده بود به من و انقدر ور زدی و زدی با حرفآت سر مو بردی مجبور شدم بخرم همش مقصر تویی گمشو از جلوی چشام نبینمت فیروزه.
مامان پاشا گفت:
- خوبه حالا به خاطر این دختره چرا داد می زنی سر دخترم؟ نگاه کن لباس عروس به این قشنگی ۷۰ ملیونی و چطور نابود کرد قدر نمی دونی دختره ی چش سفید .
شدت اشک هام بیشتر شد .
یعنی یکی تو زندگی من نیست هوای من و داشته باشه؟
خدایا می شه بغلم کنی ببریم پیش خودت!
خدایا به جون خودت کفر نمی گم فقط خسته شدم از این همه بی محلی و بی اهمیتی!
دیدگاه ها (۰)

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌مذهبۍ‌من‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت17#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت18#یاس...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت15#یاس...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت14#یاس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط