قسمت دوم
قسمت دوم
بعد از یک ساعت زل زدن به کتاب هاي درسیش و فکر
کردن به اون مرد بالاخره تونست خودش رو قانع کنه که تکالیفش رو
بذاره براي یک روز دیگه و بدون رو دروایسی با خودش فقط به اون
مرد فکر بکنه، صادقانه با خودش صحبت کرد و تلاش کرد این
درگیري ذهنیش رو براي همیشه حل کنه، با خودش زمزمه کرد:
" خیل خب شاید کمی روش کراش دارم؟"
چشم غره اي به خودش رفت و با نیشخند به خودش نهیب زد:
" بیخیال پسر، تو صدرصد روي اون مرد کراش زدي."
وقتی متوجه عمق فاجعه شد پاش رو چند بار روي تخت کوبید و
گفت:" کارت تمومه جئون جانگ کوك لعنتی."
خب شاید واقعا کار اون پسر شر و شیطون اما منظم تموم شده بود
چون اون چند لحظه پیش یکی از خط قرمزهاش رو کنار گذاشته بود و اون هم موکول کردن تکالیف به زمان دیگه اي بود. شاید فقط
باید قبول می کرد که اون لحظه، همون نقطه ي عطف زندگیشه!
پایان فلش بک.
همین که بار دیگه خودش رو در حالت هیپنوتیزم شده به خاطر
معلمش پیدا کرد متوجه شد که مادرش اسمش رو صدا میکنه، انقدر
شوکه شده بود که عین مجسمه به در زل زده بود و سالنامه رو
جوري بین انگشت هاش می فشرد که به سفیدي میزدن.
همین که دستگیره ي در به سمت پایین خم شد تازه به خودش
اومد و فهمید که مادرش قطعا نباید دیک سفت شدش رو ببینه،
سریع کتاب رو بست و به اون طرف تخت بزرگ اتاقش پرت کرد،
پاهاش رو کمی از هم فاصله داد که لزجی مایعی رو حس کرد، زیر
لب فحشی به خودش داد و به سختی گوشه ي پتو رو گرفت.
همین که مادرش وارد اتاق شد سریع دور خودش پیچید و لبخندي
که قیافش رو بیشتر شبیه سکته اي ها کرده
بود زد.
مادرش با گنگی و تعجب پرسید:" همه چیز... خوبه؟"
اگه جانگ کوك می خواست که خوابش رو از مادرش مخفی کنه به
راحتی موفق به انجامش می شد اما پنهان کردن شلوار و تخت خیس شده به اضافه ي لپ هاي گل انداختش اصلا به این سادگی ها نبود،
به سمت
با عجز و لحنی که حالت گریه داشت زمزمه کرد:" مامان."
جلو تکیه داد تا چیزي از اون جسم سخت پیدا نباشه و دعا می کرد
که مادرش هر چه سریع تر حرفش رو بزنه و اونجا رو ترك کنه اما
خب بخت که همیشه با آدم یار نیست.
مادرش در کمی بیشتر باز کرد و وارد اتاق شد، از همون اول متوجه
مشکوك بودن چیزي شد چون غیر ممکن بود کوك براي رفتن به
مدرسه خواب بمونه و یا یکم دیرتر از خواب بلند شه، با دقت در حال
کنکاش توي اتاق بود تا کتابی رو دقیقا مقابل کوك روي تخت دید،
با لحن مهربون و مختص خودش پرسید:" اون چیه عزیزم؟"
مادرش درست طبق چیزي که انتظار داشت شروع به پرسیدن سوال
کرد و شاید اون زن کمی زود باور بود اما احمق به هیچ وجه.
خانم جئون به خاطر سکوت طولانی مدت کوك چشم هاش رو
باریک کرد و با دقت به پسر مشکوکش نگاه کرد، وقتی فهمید از این
راه به نتیجه اي نمیرسه دوباره حالت مهربون به خودش گرفت،
لبخندي زد و در رو پشت سرش بست.
با قدم هاي بلند به سمت تخت پسرش رفت و کنارش نشست، جانگ
کوك که اصلا حواسش به مادرش نبود فقط در تلاش بود تا با پتو
اطراف خودش رو پوشش بده.
زن کتاب رو که با حالت بدي روي تخت قرار گرفته بود رو برداشت و
" این دیگه چیه؟"
پرسید:
پسر با لبخندي زورکی جواب داد:" از طرف مدرسه هست، سالنامه...
." واقعا نمی فهمید ، نیاز بود که مادرش انقدر نزدیک به اون
بشینه؟
زن با ذوق بچه گانه اي رو به کوك گفت:" خداي من، باورم نمیشه،
کی وقت کردي انقدر بزرگ شی که الان سال آخر مدرسه باشی."
دستی به موهاي ژولیده ي پسرش کشید و با لبخند ادامه داد:
" به زودي قراره فارغ التحصیل بشی خداي من... ."
کوك لبخند مضطربی زد:" آ...آره." با دستش پشت گردنش رو
گرفت و ادامه داد:" معرکه هست."
" وقتی فهمید که پسرش
عزیزم.
زن حالا با لحنی گرفته ادامه داد:"
از هر ارتباط چشمی جلوگیري می کنه، دستش رو زیر چونش
گذاشت و صورتش رو به طرف خودش برگردوند:" فقط می خواستم بگم که ممنون که امسال سخت تلاش کردي هرچند که وضع مالی
زیاد خوبی نداشتیم."
جانگ کوك که درد شدیدي رو توي قسمت پایین تنش احساس می
کرد و فقط می خواست که از شر اون خلاص شه، نفس عمیقی که
بیشتر شبیه آه بود کشید و به برق خاموش شده ي چشم هاي
مادرش نگاه کرد. مادرش که می دونست قرار نیست جوابی از پسرش
بگیره ادامه داد:" و همینطور متاسفم که نمی تونم شهریه ي کافی
براي دانشگاهت جور کنم و به همین دلیل بهت فشار می آوردم تا
نمره هات بالا باشن و بتونی بورسیه بگیري." نگاه پر از عشقی روانه
ي پسرش کرد و ادامه داد:" اما موفقیت تو تنها چیزیه که من..."
نگاهی به عکس کنار تخت که مردي با لباس ارتشی و بسیار شبیه به
کوك بود انداخت:" و پدرت میخوایم."
ادامه دارد...
بعد از یک ساعت زل زدن به کتاب هاي درسیش و فکر
کردن به اون مرد بالاخره تونست خودش رو قانع کنه که تکالیفش رو
بذاره براي یک روز دیگه و بدون رو دروایسی با خودش فقط به اون
مرد فکر بکنه، صادقانه با خودش صحبت کرد و تلاش کرد این
درگیري ذهنیش رو براي همیشه حل کنه، با خودش زمزمه کرد:
" خیل خب شاید کمی روش کراش دارم؟"
چشم غره اي به خودش رفت و با نیشخند به خودش نهیب زد:
" بیخیال پسر، تو صدرصد روي اون مرد کراش زدي."
وقتی متوجه عمق فاجعه شد پاش رو چند بار روي تخت کوبید و
گفت:" کارت تمومه جئون جانگ کوك لعنتی."
خب شاید واقعا کار اون پسر شر و شیطون اما منظم تموم شده بود
چون اون چند لحظه پیش یکی از خط قرمزهاش رو کنار گذاشته بود و اون هم موکول کردن تکالیف به زمان دیگه اي بود. شاید فقط
باید قبول می کرد که اون لحظه، همون نقطه ي عطف زندگیشه!
پایان فلش بک.
همین که بار دیگه خودش رو در حالت هیپنوتیزم شده به خاطر
معلمش پیدا کرد متوجه شد که مادرش اسمش رو صدا میکنه، انقدر
شوکه شده بود که عین مجسمه به در زل زده بود و سالنامه رو
جوري بین انگشت هاش می فشرد که به سفیدي میزدن.
همین که دستگیره ي در به سمت پایین خم شد تازه به خودش
اومد و فهمید که مادرش قطعا نباید دیک سفت شدش رو ببینه،
سریع کتاب رو بست و به اون طرف تخت بزرگ اتاقش پرت کرد،
پاهاش رو کمی از هم فاصله داد که لزجی مایعی رو حس کرد، زیر
لب فحشی به خودش داد و به سختی گوشه ي پتو رو گرفت.
همین که مادرش وارد اتاق شد سریع دور خودش پیچید و لبخندي
که قیافش رو بیشتر شبیه سکته اي ها کرده
بود زد.
مادرش با گنگی و تعجب پرسید:" همه چیز... خوبه؟"
اگه جانگ کوك می خواست که خوابش رو از مادرش مخفی کنه به
راحتی موفق به انجامش می شد اما پنهان کردن شلوار و تخت خیس شده به اضافه ي لپ هاي گل انداختش اصلا به این سادگی ها نبود،
به سمت
با عجز و لحنی که حالت گریه داشت زمزمه کرد:" مامان."
جلو تکیه داد تا چیزي از اون جسم سخت پیدا نباشه و دعا می کرد
که مادرش هر چه سریع تر حرفش رو بزنه و اونجا رو ترك کنه اما
خب بخت که همیشه با آدم یار نیست.
مادرش در کمی بیشتر باز کرد و وارد اتاق شد، از همون اول متوجه
مشکوك بودن چیزي شد چون غیر ممکن بود کوك براي رفتن به
مدرسه خواب بمونه و یا یکم دیرتر از خواب بلند شه، با دقت در حال
کنکاش توي اتاق بود تا کتابی رو دقیقا مقابل کوك روي تخت دید،
با لحن مهربون و مختص خودش پرسید:" اون چیه عزیزم؟"
مادرش درست طبق چیزي که انتظار داشت شروع به پرسیدن سوال
کرد و شاید اون زن کمی زود باور بود اما احمق به هیچ وجه.
خانم جئون به خاطر سکوت طولانی مدت کوك چشم هاش رو
باریک کرد و با دقت به پسر مشکوکش نگاه کرد، وقتی فهمید از این
راه به نتیجه اي نمیرسه دوباره حالت مهربون به خودش گرفت،
لبخندي زد و در رو پشت سرش بست.
با قدم هاي بلند به سمت تخت پسرش رفت و کنارش نشست، جانگ
کوك که اصلا حواسش به مادرش نبود فقط در تلاش بود تا با پتو
اطراف خودش رو پوشش بده.
زن کتاب رو که با حالت بدي روي تخت قرار گرفته بود رو برداشت و
" این دیگه چیه؟"
پرسید:
پسر با لبخندي زورکی جواب داد:" از طرف مدرسه هست، سالنامه...
." واقعا نمی فهمید ، نیاز بود که مادرش انقدر نزدیک به اون
بشینه؟
زن با ذوق بچه گانه اي رو به کوك گفت:" خداي من، باورم نمیشه،
کی وقت کردي انقدر بزرگ شی که الان سال آخر مدرسه باشی."
دستی به موهاي ژولیده ي پسرش کشید و با لبخند ادامه داد:
" به زودي قراره فارغ التحصیل بشی خداي من... ."
کوك لبخند مضطربی زد:" آ...آره." با دستش پشت گردنش رو
گرفت و ادامه داد:" معرکه هست."
" وقتی فهمید که پسرش
عزیزم.
زن حالا با لحنی گرفته ادامه داد:"
از هر ارتباط چشمی جلوگیري می کنه، دستش رو زیر چونش
گذاشت و صورتش رو به طرف خودش برگردوند:" فقط می خواستم بگم که ممنون که امسال سخت تلاش کردي هرچند که وضع مالی
زیاد خوبی نداشتیم."
جانگ کوك که درد شدیدي رو توي قسمت پایین تنش احساس می
کرد و فقط می خواست که از شر اون خلاص شه، نفس عمیقی که
بیشتر شبیه آه بود کشید و به برق خاموش شده ي چشم هاي
مادرش نگاه کرد. مادرش که می دونست قرار نیست جوابی از پسرش
بگیره ادامه داد:" و همینطور متاسفم که نمی تونم شهریه ي کافی
براي دانشگاهت جور کنم و به همین دلیل بهت فشار می آوردم تا
نمره هات بالا باشن و بتونی بورسیه بگیري." نگاه پر از عشقی روانه
ي پسرش کرد و ادامه داد:" اما موفقیت تو تنها چیزیه که من..."
نگاهی به عکس کنار تخت که مردي با لباس ارتشی و بسیار شبیه به
کوك بود انداخت:" و پدرت میخوایم."
ادامه دارد...
- ۴۷
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط