{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چهارشنبه95/2/1ساعت15:34

چهارشنبه95/2/1ساعت15:34

درویشی بود که در کوچه و محله راه می‌رفت و می‌خواند: "هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی"
اتفاقاً زنی این درویش را دید و خوب گوش داد که ببیند چه می‌گوید وقتی شعرش را شنید گفت: من پدر این درویش را در می‌آورم.
که هر روز مزاحم آسایش ما میشود.
زن به خانه رفت و خمیر درست کرد و یک فتیر شیرین پخت و کمی زهر هم لای فتیر ریخت و آورد و به درویش داد و رفت به خانه‌اش و به همسایه‌ها گفت: من به این درویش ثابت می‌کنم که هرچه کنی به خود نمی‌کنی.
کمی دورتر پسری که در کوچه بازی میکرد نزد درویش آمد و گفت: من بازی کرده وخسته و گرسنه‌ام
کمی نان به من بده.
درویش هم همان فتیر شیرین را به او داد و گفت: "زنی برای ثواب این فتیر را برای من پخته، بگیر و بخور فرزندم !پسر فتیر را خورد و حالش به هم خورد و به درویش گفت: درویش! این چه بود که سوختم؟ درویش فوری رفت و زن را خبر کرد.
زن دوان‌دوان آمد و دید پسر خودش است! همانطور که توی سرش می‌زد و شیون می‌کرد، گفت: پسرم را با فتیر زهر آلودم مسموم کردم .

آنچه را که امروز به اختیار میکاریم فردا به اجبار درو میکنیم ...

پس در حد اختیار ، در نحوه ی افکار و کردار و گفتارمون بیشتر تامل کنیم.........
دیدگاه ها (۹۸)

پنجشنبه95/2/2ساعت13:53 کچل کُن...بر...

شنبه95/2/4ساعت10:32عروسکی که در پنج سالگی خراب شد و کلی غصه ...

سه شنبه 95/1/31ساعت13:21تو شمال شهر تهران ،یه قنادی باز شد ...

دوشنبه 95/1/30ساعت17:29چرا در عهد قاجار زنان چاق را دوست داش...

پارت

حکایت آموزنده معامله با خدا مردی داخل بقالی محله شد ، و از ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط