{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستاشو مشت کرده‌ بود...

دستاشو مشت کرده‌ بود...
پرسیدم توی مشتت چیه؟!
گفت : خودت نگاه کن
دستاشو گرفتم و آروم باز کردم...
توی دستاش چیزی نبود!!!
گفتم چیزی نیست که...!
دستامو که توی دستاش بود فشرد و گفت :
نبود...ولی حالا هست!
دستام گرم شد و اون لبخند زد...
دیدگاه ها (۱)

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

ذهن خانوم ها

تخم مرغ از بیرون که بشکنه یک زندگی نابود میشهاما از درون که ...

دیدم که قلبت ، با من غریبهطرز نگاهت ، واسم عجیبهرفتم ندیدم،ا...

my love part 89

پارت ۱۵تهیونگ دو تا بستنی گرفت و یکی رو سمتم دراز کرد.ـ بفرم...

پارت ۳جونگ کوک : الان میتونم ببینمش؟دکتر : بله حتما ، فقط سع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط