سکوت کردی بدن خستهت شل شد هم درد تیر خوردن تهیونگ هم فریادهای کوک ...
𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟐𝟎
سکوت کردی… بدنِ خستهت شل شد. هم دردِ تیر خوردن تهیونگ، هم فریادهای کوک، هم کلماتی که مثل خنجر توی دلت فرو میرفتن… همه با هم فشار آوردن. کوک دستت رو محکمتر گرفت و به سمت ماشین کشید، اما یهو چشمهات سیاهی رفت و بیهوش شدی.
– ا/ت… ا/ت! (با دستپاچگی)
صدای کوک لرزید:
– ببخش… غلط کردم… چشاتو باز کن… چی شد یهو؟!
ویو کوک
با ترس بغلش کردم، انگار همهی دنیا رو از دست بدم. سریع گذاشتمش توی ماشین و به سمت عمارت حرکت کردم. توی راه، شمارهی جیمین رو گرفتم و با صدایی پر از اضطراب خواستم زود خودش رو برسونه.
وقتی رسید و معاینهاش کرد، با خونسردی گفت:
– فقط شوک بهش وارد شده… باید استراحت کنه.
نفس راحتی کشیدم. کنار تخت نشسته بودم، دست لطیفش توی دستای من گم شده بود. هنوز بیهوش بود اما سرش کمی تکون خورد. لبهاش لرزید و زمزمه کرد:
– تهیونگ… تهیونگ… عشقـــم…
همون لحظه خون جلوی چشمامو گرفت. مشت سنگینم رو محکم کوبیدم به دیوار، صدای استخونام توی سکوت پیچید. نگاهم افتاد به صورت معصوم و آرامش، و بغضی گلوگیر راه نفسم رو بست.
– چرا؟ چرا منو دوست نداری… وقتی که حاضرم برات جونمم بدم؟!
شرطا نرسیده بود ولی گزاشتم لطفا ازم حمایت کنید توی پیجتون شاتم کنید متقابل شات میکنم تا ۲۴ ساعت و اینکه من دنبال کسی میگردم که پستامو لایک کنه و از خوندن فیکم لذت ببره نه اینکه فالوور روح باشه ۱۰۰ و خورده ای نفرین از پس ۲۵ تا لایک برنمیاین🥲
اگه دوسش ندارین بگین ادامش ندم چون این فیک خیلی طولانی و من حتی هنوز نصف داستان رو هم نگفتم
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟐𝟎
سکوت کردی… بدنِ خستهت شل شد. هم دردِ تیر خوردن تهیونگ، هم فریادهای کوک، هم کلماتی که مثل خنجر توی دلت فرو میرفتن… همه با هم فشار آوردن. کوک دستت رو محکمتر گرفت و به سمت ماشین کشید، اما یهو چشمهات سیاهی رفت و بیهوش شدی.
– ا/ت… ا/ت! (با دستپاچگی)
صدای کوک لرزید:
– ببخش… غلط کردم… چشاتو باز کن… چی شد یهو؟!
ویو کوک
با ترس بغلش کردم، انگار همهی دنیا رو از دست بدم. سریع گذاشتمش توی ماشین و به سمت عمارت حرکت کردم. توی راه، شمارهی جیمین رو گرفتم و با صدایی پر از اضطراب خواستم زود خودش رو برسونه.
وقتی رسید و معاینهاش کرد، با خونسردی گفت:
– فقط شوک بهش وارد شده… باید استراحت کنه.
نفس راحتی کشیدم. کنار تخت نشسته بودم، دست لطیفش توی دستای من گم شده بود. هنوز بیهوش بود اما سرش کمی تکون خورد. لبهاش لرزید و زمزمه کرد:
– تهیونگ… تهیونگ… عشقـــم…
همون لحظه خون جلوی چشمامو گرفت. مشت سنگینم رو محکم کوبیدم به دیوار، صدای استخونام توی سکوت پیچید. نگاهم افتاد به صورت معصوم و آرامش، و بغضی گلوگیر راه نفسم رو بست.
– چرا؟ چرا منو دوست نداری… وقتی که حاضرم برات جونمم بدم؟!
شرطا نرسیده بود ولی گزاشتم لطفا ازم حمایت کنید توی پیجتون شاتم کنید متقابل شات میکنم تا ۲۴ ساعت و اینکه من دنبال کسی میگردم که پستامو لایک کنه و از خوندن فیکم لذت ببره نه اینکه فالوور روح باشه ۱۰۰ و خورده ای نفرین از پس ۲۵ تا لایک برنمیاین🥲
اگه دوسش ندارین بگین ادامش ندم چون این فیک خیلی طولانی و من حتی هنوز نصف داستان رو هم نگفتم
- ۱۰.۵k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط