عشق جاودان
عشق جاودان
پارت ۱۳۰
ویو نویسنده
"اون بهت خیانت کرده... خودت دیدی."
چویا: نه... نه این امکان نداره... حتما یه دلیلی داره.
"چه دلیلی جز اینکه ازت خسته شده؟ کافیه... از اینجا به بعدش با من. من مراقبتم."
چویا:نه... خواهش میکنم... نههههه
چویا با دستهایی لرزان روی مبل نشست، چشمهاش دوخته به در بود. قلبش تند میزد. چند دقیقه بعد، صدای کلید در اومد.
دازای :سلام چیبیجون.
چویا: سلام.
دازای متوقف شد. نگاهش مشکوک شد.
دازای:حالت خوبه؟
چویا لبخندی مصنوعی زد
چویا: آره، خوبم... تو چطوری؟
دازای : مثل همیشهات نیستی... تو کی هستی؟
چویا سریع سرشو پایین انداخت
چویا: نه... فقط یه کم خستهام.
دازای: باشه. پس برو استراحت کن
چویا به آهستگی قدم برداشت و به سمتش رفت
چویا :باشه ولی قبلش میخوام بغلت کنم. دلم برات خیلی تنگ شده...
فاصلهشون کمتر و کمتر شد. سکوتی سنگین فضا رو پر کرده بود. صدای تیکتاک ساعت روی دیوار، مثل پتک روی سر چویا میکوبید.
چویا در فاصلهی چند سانتیمتری متوقف شد. نفسهاش سنگین بود.
چویا:راستی... دازای.
دازای: هوم؟
چویا سرشو بلند کرد، نگاهش سرد شد
چویا: توی شناخت آدما خیلی خوبی... راست میگی... من چویا نیستم.
دازای: چی... چی داری... آخخخ
قبل از اینکه جملهشو تموم کنه، سردی فولاد وارد قلبش شد.
دازای با چشمانی وحشتزده افتاد، دستش روی سینهاش فشرده شد. خون زیر انگشتانش جاری شد.
چویا، با صدایی خالی از احساس
چویا:اینم بابت خیانتی که به چویا کردی.
دازای با لبهای لرزان، آخرین کلماتشو بیرون داد
دازای:من... هیچوقت... بهت خیانت... نکردم...
و بعد چشمهاش سنگین شد و روی زمین افتاد.
چویا مات و مبهوت به دستهاش نگاه کرد
خیس از خون بودن.
چشمهاش گرد شد. لبهاش لرزید
چویا:نه... نه این... من نبودم
با هقهق خودش رو کنار دازای انداخت. صورتشو با دستهای خونی گرفت و تکونش داد.
چویا: دازای... هق... دازای بیدار شو... دازای جونِ من... بیدار شووو... دازایییی
"من بودم... مثل همیشه... مراقبتم...چویا"
پارت ۱۳۰
ویو نویسنده
"اون بهت خیانت کرده... خودت دیدی."
چویا: نه... نه این امکان نداره... حتما یه دلیلی داره.
"چه دلیلی جز اینکه ازت خسته شده؟ کافیه... از اینجا به بعدش با من. من مراقبتم."
چویا:نه... خواهش میکنم... نههههه
چویا با دستهایی لرزان روی مبل نشست، چشمهاش دوخته به در بود. قلبش تند میزد. چند دقیقه بعد، صدای کلید در اومد.
دازای :سلام چیبیجون.
چویا: سلام.
دازای متوقف شد. نگاهش مشکوک شد.
دازای:حالت خوبه؟
چویا لبخندی مصنوعی زد
چویا: آره، خوبم... تو چطوری؟
دازای : مثل همیشهات نیستی... تو کی هستی؟
چویا سریع سرشو پایین انداخت
چویا: نه... فقط یه کم خستهام.
دازای: باشه. پس برو استراحت کن
چویا به آهستگی قدم برداشت و به سمتش رفت
چویا :باشه ولی قبلش میخوام بغلت کنم. دلم برات خیلی تنگ شده...
فاصلهشون کمتر و کمتر شد. سکوتی سنگین فضا رو پر کرده بود. صدای تیکتاک ساعت روی دیوار، مثل پتک روی سر چویا میکوبید.
چویا در فاصلهی چند سانتیمتری متوقف شد. نفسهاش سنگین بود.
چویا:راستی... دازای.
دازای: هوم؟
چویا سرشو بلند کرد، نگاهش سرد شد
چویا: توی شناخت آدما خیلی خوبی... راست میگی... من چویا نیستم.
دازای: چی... چی داری... آخخخ
قبل از اینکه جملهشو تموم کنه، سردی فولاد وارد قلبش شد.
دازای با چشمانی وحشتزده افتاد، دستش روی سینهاش فشرده شد. خون زیر انگشتانش جاری شد.
چویا، با صدایی خالی از احساس
چویا:اینم بابت خیانتی که به چویا کردی.
دازای با لبهای لرزان، آخرین کلماتشو بیرون داد
دازای:من... هیچوقت... بهت خیانت... نکردم...
و بعد چشمهاش سنگین شد و روی زمین افتاد.
چویا مات و مبهوت به دستهاش نگاه کرد
خیس از خون بودن.
چشمهاش گرد شد. لبهاش لرزید
چویا:نه... نه این... من نبودم
با هقهق خودش رو کنار دازای انداخت. صورتشو با دستهای خونی گرفت و تکونش داد.
چویا: دازای... هق... دازای بیدار شو... دازای جونِ من... بیدار شووو... دازایییی
"من بودم... مثل همیشه... مراقبتم...چویا"
- ۸.۲k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط