سلاممممم
سلاممممم
امیدوارم که عالی باشین
بدون معطلی من با پارت جدید اومدمم
[ازمایشگاه سرد]
♧فصل دوم♧
پارت سینزدهم:
صدایی شنیدم که بیشتر شبیه غرش بود و از طرف جنگل می آمد ولی نکته ی جالبش اینجاست که انگار آن غرش مال..مال جک بود!!
آن همهمه داشت مرا فرا میخواند!
پس به سمت صدا درجنگل دویدم نوری سفید دیدم!
نوری سرد که از اعماق زمین میجوشید و تا فراسوی آسمان کشیده شده بود و از منبع آن نور صدایی غرشی مانند صدای موتور ماشین می آمد عجیب بود ولی الان فقط میتوانستم به جک فکر کنم شاید هرزمان دیگری بود خوب تجزیه و تحلیلش میکردم ولی الان نه!
با هرچه توان در چنته داشتم به سمت منبع صدا دویدم که
ناگهان از خواب پریدم!!
یعنی همش خواب بود؟ اما چطور؟ انگار داشتم توش زندگی میکردم!!
قلبم طوری میتپید که انگار هنوز در جنگل درحال دویدن بودم!!
همانطور که درحال فکر کردن بودم صدایی شنیدم:
_هی عزیزم خوبی؟!
به سمت صدا برگشتم آن صدا مال جک بود!!
خیلی خوشحال بودم جک صحیح و سالم بود اما ته دل هنوز لرزه های کابوس رهایم نمیکرد!
اشک در چشمانم جمع شد همینطور لبخند روی لبانم نقش بست.
جک ماشین را نگه داشت دستمالی از داشبورد در آورد و به سمت صورت من آورد و با صدایی که نگرانی در آن موج میزد :
خوبی عزیزم؟ عرق کردی واقعا حالت خوبه ؟
محکم به سمتش پریدم و بغلش کردم و زدم زیر گریه دستمال از دستش افتاد و جک که انگار تازه فهمیده بود چه خبره با لبخندی ملایم گفت :
اگه میشه یک دقیقه من رو ول کن.
او را ول کردم او آرام درب ماشین را باز کرد و پیاده شد راستش رو بخواهی از کارش ناراحت شدم خودم را جمع کردم گریه ام را به زور سرکوب کردم اشک هایم را پاک کردم و بعد از آن صدایی شنیدم که اینطوری بود:
تق!!تق!!
به سمت درب ماشین که صدا از آنجا می آمد نگاه کردم جک با لبخند ایستاده بود و با دو انگشت که کمی جمع شده به درب ضربه ای آرام میزد.
اشاره ای کرد درب ماشین را باز کردم که ناگهان مرا محکم گرفت بغلم کرد که از شدت گرم بودن بغلش دوباره زدم زیر گریه جک با صدایی آرام گفت:
چیزی نیست عزیزم فقط یک خواب بد دیدی من اینجام چیزی نشده
من با صدایی شکسته که به زور شنیده میشد زمزمه کردم:
اخه..اخه..جک...خیلی..خیلی بد بود
تو...تو توش...مرده بودی...
محکم تر وزنم را رویش انداختم و او تعادلش را از دست داد و بر زمین افتاد هردو به هم نگاه کردیم و خنده ای بلند سر دادیم
خنده ای از روی شادی این خنده باعث شد حتی برای لحظه ای غمم را فراموش کنم.
چشمانم را بستم و سرم را روی سینه ی جک گذاشتم و جک آرام سرم را نوازش کرد و با صدایی ملایم و آرامش بخش زمزمه کرد:
نترس من همیشه ازت محافظت میکنم...
(ادامه دارد)
امیدوارم که عالی باشین
بدون معطلی من با پارت جدید اومدمم
[ازمایشگاه سرد]
♧فصل دوم♧
پارت سینزدهم:
صدایی شنیدم که بیشتر شبیه غرش بود و از طرف جنگل می آمد ولی نکته ی جالبش اینجاست که انگار آن غرش مال..مال جک بود!!
آن همهمه داشت مرا فرا میخواند!
پس به سمت صدا درجنگل دویدم نوری سفید دیدم!
نوری سرد که از اعماق زمین میجوشید و تا فراسوی آسمان کشیده شده بود و از منبع آن نور صدایی غرشی مانند صدای موتور ماشین می آمد عجیب بود ولی الان فقط میتوانستم به جک فکر کنم شاید هرزمان دیگری بود خوب تجزیه و تحلیلش میکردم ولی الان نه!
با هرچه توان در چنته داشتم به سمت منبع صدا دویدم که
ناگهان از خواب پریدم!!
یعنی همش خواب بود؟ اما چطور؟ انگار داشتم توش زندگی میکردم!!
قلبم طوری میتپید که انگار هنوز در جنگل درحال دویدن بودم!!
همانطور که درحال فکر کردن بودم صدایی شنیدم:
_هی عزیزم خوبی؟!
به سمت صدا برگشتم آن صدا مال جک بود!!
خیلی خوشحال بودم جک صحیح و سالم بود اما ته دل هنوز لرزه های کابوس رهایم نمیکرد!
اشک در چشمانم جمع شد همینطور لبخند روی لبانم نقش بست.
جک ماشین را نگه داشت دستمالی از داشبورد در آورد و به سمت صورت من آورد و با صدایی که نگرانی در آن موج میزد :
خوبی عزیزم؟ عرق کردی واقعا حالت خوبه ؟
محکم به سمتش پریدم و بغلش کردم و زدم زیر گریه دستمال از دستش افتاد و جک که انگار تازه فهمیده بود چه خبره با لبخندی ملایم گفت :
اگه میشه یک دقیقه من رو ول کن.
او را ول کردم او آرام درب ماشین را باز کرد و پیاده شد راستش رو بخواهی از کارش ناراحت شدم خودم را جمع کردم گریه ام را به زور سرکوب کردم اشک هایم را پاک کردم و بعد از آن صدایی شنیدم که اینطوری بود:
تق!!تق!!
به سمت درب ماشین که صدا از آنجا می آمد نگاه کردم جک با لبخند ایستاده بود و با دو انگشت که کمی جمع شده به درب ضربه ای آرام میزد.
اشاره ای کرد درب ماشین را باز کردم که ناگهان مرا محکم گرفت بغلم کرد که از شدت گرم بودن بغلش دوباره زدم زیر گریه جک با صدایی آرام گفت:
چیزی نیست عزیزم فقط یک خواب بد دیدی من اینجام چیزی نشده
من با صدایی شکسته که به زور شنیده میشد زمزمه کردم:
اخه..اخه..جک...خیلی..خیلی بد بود
تو...تو توش...مرده بودی...
محکم تر وزنم را رویش انداختم و او تعادلش را از دست داد و بر زمین افتاد هردو به هم نگاه کردیم و خنده ای بلند سر دادیم
خنده ای از روی شادی این خنده باعث شد حتی برای لحظه ای غمم را فراموش کنم.
چشمانم را بستم و سرم را روی سینه ی جک گذاشتم و جک آرام سرم را نوازش کرد و با صدایی ملایم و آرامش بخش زمزمه کرد:
نترس من همیشه ازت محافظت میکنم...
(ادامه دارد)
- ۱.۶k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط