ای که به لطف و صفا جان وجهانی مرا

ای که به لطفِ و صفا جان وجهانی مرا
عشقِ تو در سینه‌ام آتشِ جانی مرا
در قدمت می‌نهم جان به غرامت به وام
گر همه جان‌ها بود در پیِ جانی مرا
من نیم آن کافری کز تو نمی شد گریخت
با همه حشمت‌گری همچو بهاری مرا
با که کنم داوری کز تو به نُه‌پارسی
راه نباشد به دل‌گر تو بخوانی مرا
دل به تو دادم که هیچ کس نکند التفات
تا به قیامت اگر باز ستانی مرا
دیدگاه ها (۰)

تا روی تو دیدم ز همه خلق رمیدماز هر دو جهان ، جان مرا عار نب...

جز عشق تو راهی به از این کار نباشد

گل سوریست تو گوئی که دو رخساره دوست طره سنبل مشکین شکن غالیه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط