{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I love you...

I love you...
but I don't know...
How can I say that...
to you.(Ch.2)

Part:16(104)
(ویو:جونگکوک)
بادیگارد:آقای جئون،همه چی آماده‌ست.

و بالاخره لحظه ی موعود فرا رسید...

لحظه ای که با به یاد آوردنش،از گوشت تا خود استخونم،می‌سوخت...

_:مرخصی.

بعد از ادای احترام رفتش...

کمی وایسادم...

بعدش بین سنگ قبرها که هرکدوم داستان خودشون رو داشتن،قدم برمی داشتم...

متئو هم بدون حرف پشتم راه می‌رفت...

تا اینکه رسیدیم کنار یه سنگ قبر،که کنارش باید یاقوتم رو می‌سپردم به خاک...

روش نوشته بود:مین هه‌رین

با یاقوت فامیلش یکی بود...

یعنی نسبتی با هم دارن؟

متئو که متوجه نگاهم به سنگ قبر شده بود،آروم زمزمه کرد:

متئو:کارمون رو که انجام بدیم...
برات تو آرامش کامل توضیح میدم.

برام توضیح میده؟

چیو؟

یعنی چی ازم پنهون مونده بود؟

به هرحال،سری براش تکون دادم...

_:شروع کنیم.

متئو:...


تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.

شرط برای پارت بعدی:
لایک:۱۰تا
کامنت:۱۰تا
بازنشر:۵تا

#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبی‌تی‌اس#رمان#مافیا
دیدگاه ها (۱۰)

دویست تایی شدنمون مبارررررکککککک 🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳💖💖💖💖...

I love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط