part
part 2
"نویسنده"
کیم تهیونگ: ۲۵ ساله
جئون جونگکوک: ۱۸ ساله
تهیونگ کت و شلوار مشکی و گرونش رو پوشید و سوار ماشینش شد و به سمت یتیم خانه حرکت کرد یتیم خانه درست وسط جنگل بود و بعد ۲ ساعت به اونجا رسید از ماشین پیاده شد و وارد ساختمان قدیمی یتیم خانه شد و به سمت اتاق مدیر رفت مدیر تا کیم رو دید تعظیم کرد``
مدیر: اون آقای کیم چقدر بزرگ شدین!
ته: هوم(سرد و خشک)
مدیر: بچه ها رو به صف کنم؟ برای بردن کسی اومدین؟
ته: آره...اومدم جئون جونگکوک رو ببرم
مدیر: اوه برادر ناتنیتون!...درست به موقع اومدین ما فردا قرار بود ایشون رو راهی سئول کنیم
مدیر رفت و کوک رو آورد کوک با دیدن ته شوکه شد ۱۰ سال بود همو ندیده بودن ولی درجا همو شناختن``
کوک: ..ت...تو....تهیونگی؟
``ته لبخند دلربایی زد و دستاش رو باز کرد``
ته: نمیخوای برادرت رو بغل کنی؟!
کوک تعجب کرده بود و با صدای سردی گفت``
کوک: چی میخوای؟
ته: میخوام برگردونمت به خونه
کوک: من خونه ای ندارم
ته: ازاین به بعد داری
کوک: من با تو یه قدمم نمیام
مدیر: جونگکوک گستاخی رو تمومش کن و برو وسایلتو جمع کن!
کوک بغض کرد فکر اینکه دوباره قراره بره پیش تهیونگ قلبش رو به درد میآورد
کوک کوله اش رو برداشت و دوباره برگشت و سوار ماشین ته شد بعد چندی ته هم سوار شد و راه افتاد``
ته: دلت برام تنگ نشده بود؟
کوک حرفی نزد تا اینکه دست قوی و پر از رگ ته روی ران پای کوک نشست``
ته: باهام حرف نمیزنی جوجه ی هیونگ؟
کوک: من جوجه تو نیستم و توهم هیونگ من نیستی
ته: هستم ازاین به بعد هم تو مال منی حق اعتراض نداری
کوک: حتما قراره سوژه ی شکنجه ات باشم...
ته: نه کوچولو قرار نیست شکنجه ات کنم....اونقدر ها هم بی رحم نیستم که داداش کوچولوم و شکنجه کنم
کوک : ببین کی حرف از بی رحمی میزنه...
شرط پارت بعد:
۵ لایک
10 کامنت
۳ بازنشر
"نویسنده"
کیم تهیونگ: ۲۵ ساله
جئون جونگکوک: ۱۸ ساله
تهیونگ کت و شلوار مشکی و گرونش رو پوشید و سوار ماشینش شد و به سمت یتیم خانه حرکت کرد یتیم خانه درست وسط جنگل بود و بعد ۲ ساعت به اونجا رسید از ماشین پیاده شد و وارد ساختمان قدیمی یتیم خانه شد و به سمت اتاق مدیر رفت مدیر تا کیم رو دید تعظیم کرد``
مدیر: اون آقای کیم چقدر بزرگ شدین!
ته: هوم(سرد و خشک)
مدیر: بچه ها رو به صف کنم؟ برای بردن کسی اومدین؟
ته: آره...اومدم جئون جونگکوک رو ببرم
مدیر: اوه برادر ناتنیتون!...درست به موقع اومدین ما فردا قرار بود ایشون رو راهی سئول کنیم
مدیر رفت و کوک رو آورد کوک با دیدن ته شوکه شد ۱۰ سال بود همو ندیده بودن ولی درجا همو شناختن``
کوک: ..ت...تو....تهیونگی؟
``ته لبخند دلربایی زد و دستاش رو باز کرد``
ته: نمیخوای برادرت رو بغل کنی؟!
کوک تعجب کرده بود و با صدای سردی گفت``
کوک: چی میخوای؟
ته: میخوام برگردونمت به خونه
کوک: من خونه ای ندارم
ته: ازاین به بعد داری
کوک: من با تو یه قدمم نمیام
مدیر: جونگکوک گستاخی رو تمومش کن و برو وسایلتو جمع کن!
کوک بغض کرد فکر اینکه دوباره قراره بره پیش تهیونگ قلبش رو به درد میآورد
کوک کوله اش رو برداشت و دوباره برگشت و سوار ماشین ته شد بعد چندی ته هم سوار شد و راه افتاد``
ته: دلت برام تنگ نشده بود؟
کوک حرفی نزد تا اینکه دست قوی و پر از رگ ته روی ران پای کوک نشست``
ته: باهام حرف نمیزنی جوجه ی هیونگ؟
کوک: من جوجه تو نیستم و توهم هیونگ من نیستی
ته: هستم ازاین به بعد هم تو مال منی حق اعتراض نداری
کوک: حتما قراره سوژه ی شکنجه ات باشم...
ته: نه کوچولو قرار نیست شکنجه ات کنم....اونقدر ها هم بی رحم نیستم که داداش کوچولوم و شکنجه کنم
کوک : ببین کی حرف از بی رحمی میزنه...
شرط پارت بعد:
۵ لایک
10 کامنت
۳ بازنشر
- ۲۶.۲k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط