⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_³⁰
وقتی نورِ نقرهای فروکش کرد، دنیا دیگه اون دنیایی نبود که وُید و اِلا ازش فرار کرده بودن.
شهرِ موناکو ناپدید شده بود. نه اینکه ویران بشه؛ ناپدید شده بود. به جاش، یه فضایِ وسیع و بیانتها کشیده شده بود که آسمونش از سنگِ مرمرِ سیاه ساخته شده بود و به جاشِ ستاره، هزاران حلقهیِ نورانیِ آبی میدرخشیدن. زمینش هم پوشیده از گلهایی بود که از سایه ساخته شده بودن و وقتی قدم میذاشتی، مثلِ شیشه میشکستن.
وُید سردرگم به دور و برش نگاه کرد. دیگه خبری از لوسیان و ارتشِ سایهها نبود. اونها، همراه با موجِ انرژی، به یه «جایِ دیگه» پرتاب شده بودن.
«این کجاست؟» وُید با صدایی گرفته زمزمه کرد و به اِلا که کنارش روی زانو افتاده بود نگاه کرد.
اِلا، در حالی که نفسنفس میزد، با چشمانِ نقرهایاش به اون فضایِ عجیب نگاه کرد. یه لحظه سکوت کرد، انگار در حالِ شنیدن صدایی بود که فقط او میتونست بشنوه.
«این... جایِ ماست، وُید.» اِلا با صدایی که از شگفتی میلرزید گفت. «این خودِ "مُهر"ه. این همون دنیاییه که امپراتورها میخواستن از طریقِ من بهش برسن. اونها نگفتن که گنج توی "دروازه"ست... گنج، خودِ اینجاست.»
وُید به حرفهای اِلا فکر کرد. پس لوسیان و امپراتورها، تا این حد اشتباه کرده بودن؟ اونها فکر میکردن با باز کردنِ دروازه به قدرتِ بزرگی میرسن، اما حقیقت این بود که اِلا، خودش «نگهبانِ این دنیا» بود؛ دنیایی که اگه تسخیر بشه، میتونست تمامِ واقعیت رو بازنویسی کنه.
اما یه چیز هنوز گیجکننده بود. اگه اِلا نگهبانِ این دنیاست، پس چرا توی دنیایِ خودشون با وُید آشنا شد و چرا این همه مدت، قدرتِ خودش رو نمیشناخت؟
قبل از اینکه وُید سؤال بپرسه، صداها از دور شنیده شد. نه صدایِ قدم، بلکه صدایِ زمزمههایِ بلند. اونها از جنسِ گلهایِ سایهای که زیر پاشون خرد میشد، به گوش میرسیدن.
«اینجا برایِ تو غریبه نیست...» یه صدایِ زنانه و کهن، از دلِ اون تاریکیِ مرمری بلند شد. «تو فقط یادت رفته اینجا مالِ کیه.»
وُید شمشیرش رو محکمتر گرفت و به سمتِ صدا چرخید. اِلا هم، اونطور که گویی از نهادِ خودش حسش میکرد، به سمتِ اون صدا قدم برداشت. بعداز چند ثانیه، یه چهره از دلِ اون حلقههایِ نورانیِ آبی ظاهر شد.
زنی که کالبدش از خودِ اون گلهایِ شکسته ساخته شده بود و موهاش مثلِ امواجِ نورِ آبی جریان داشت. چشمانش، شباهتِ عجیبی به چشمانِ نقرهایِ اِلا داشت.
اِلا با دیدنِ اون زن، بیاختیار نفسش رو حبس کرد. احساس کرد که یه چیزی توی دلش داره میشناسدش، اما نمیدونست از کجا.
زن با لبخندی غمگین، به سمتِ اِلا اومد و دستش رو بالا آورد تا به صورتش دست بزنه. «آخرش آمدی، دخترِ من... اینجا، جاییه که تو بیست سالِ پیش، از اون پنهان شدی.»
وُید با چشمانِ گشاد شده، از اِلا به اون زن نگاه کرد و بعد به سمتِ اِلا برگشت. «"دخترِ من"... یعنی... این زنِ کیه...؟»
اِلا، در حالی که چشمانش پر از اشک شده بود و صداش میلرزید، گفت: «فکر میکنم... این مادرِ منه. وُید، ولی چطور ممکنه؟ من همیشه فکر میکردم مادرم...»
زن با مهربونی حرفش رو قطع کرد: «...مُرد. درسته. من مُردم، اما نه تویِ دنیایِ شما. من بمحض اینکه به دنیایِ خودم برگشتم، اون دورِباره... اینجا مُردم. چون نگهبانِ این دنیا نمیتونه خارج از اون زندگی کنه.»
وُید به سختی این جمله رو هضم کرد. پس اِلا نه فقط یه دخترِ معمولی، بلکه همون «وارثِ مُهرِ» واقعی بود. مادرش، قبل از مرگِ عجیبش، اِلا رو به زمینِ خالی از جادو فرستاده بود تا از چنگِ امپراتورها دور بمونه.
اِلا، که بالاخره به اون پی برد و همین باعث شد زانوهاش خالی بشه و به زانو بیفته، گفت: «پس اونها... امپراتورها... اونا فقط به خاطرِ قدرتِ مَن...»
«...تو رو شکار میکردن درست.» زن با نگاهی که هم دردی و هم شدت داشت کامل کرد. «و حالا که تو با وُید به اینجا اومدی، اونها دیگه به هیچوجه نمیتونن واردِ اینجا بشن. مگر اینکه... یکی از خودتون رو توش گیر بندازه.»
نگاهِ زن، این بار به وُید افتاد. اون یه نگاهِ عمیق و سنگینی بود؛ نگاهی که میگفت «حالا تو باید انتخاب کنی.»
ادامه دارد...
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_³⁰
وقتی نورِ نقرهای فروکش کرد، دنیا دیگه اون دنیایی نبود که وُید و اِلا ازش فرار کرده بودن.
شهرِ موناکو ناپدید شده بود. نه اینکه ویران بشه؛ ناپدید شده بود. به جاش، یه فضایِ وسیع و بیانتها کشیده شده بود که آسمونش از سنگِ مرمرِ سیاه ساخته شده بود و به جاشِ ستاره، هزاران حلقهیِ نورانیِ آبی میدرخشیدن. زمینش هم پوشیده از گلهایی بود که از سایه ساخته شده بودن و وقتی قدم میذاشتی، مثلِ شیشه میشکستن.
وُید سردرگم به دور و برش نگاه کرد. دیگه خبری از لوسیان و ارتشِ سایهها نبود. اونها، همراه با موجِ انرژی، به یه «جایِ دیگه» پرتاب شده بودن.
«این کجاست؟» وُید با صدایی گرفته زمزمه کرد و به اِلا که کنارش روی زانو افتاده بود نگاه کرد.
اِلا، در حالی که نفسنفس میزد، با چشمانِ نقرهایاش به اون فضایِ عجیب نگاه کرد. یه لحظه سکوت کرد، انگار در حالِ شنیدن صدایی بود که فقط او میتونست بشنوه.
«این... جایِ ماست، وُید.» اِلا با صدایی که از شگفتی میلرزید گفت. «این خودِ "مُهر"ه. این همون دنیاییه که امپراتورها میخواستن از طریقِ من بهش برسن. اونها نگفتن که گنج توی "دروازه"ست... گنج، خودِ اینجاست.»
وُید به حرفهای اِلا فکر کرد. پس لوسیان و امپراتورها، تا این حد اشتباه کرده بودن؟ اونها فکر میکردن با باز کردنِ دروازه به قدرتِ بزرگی میرسن، اما حقیقت این بود که اِلا، خودش «نگهبانِ این دنیا» بود؛ دنیایی که اگه تسخیر بشه، میتونست تمامِ واقعیت رو بازنویسی کنه.
اما یه چیز هنوز گیجکننده بود. اگه اِلا نگهبانِ این دنیاست، پس چرا توی دنیایِ خودشون با وُید آشنا شد و چرا این همه مدت، قدرتِ خودش رو نمیشناخت؟
قبل از اینکه وُید سؤال بپرسه، صداها از دور شنیده شد. نه صدایِ قدم، بلکه صدایِ زمزمههایِ بلند. اونها از جنسِ گلهایِ سایهای که زیر پاشون خرد میشد، به گوش میرسیدن.
«اینجا برایِ تو غریبه نیست...» یه صدایِ زنانه و کهن، از دلِ اون تاریکیِ مرمری بلند شد. «تو فقط یادت رفته اینجا مالِ کیه.»
وُید شمشیرش رو محکمتر گرفت و به سمتِ صدا چرخید. اِلا هم، اونطور که گویی از نهادِ خودش حسش میکرد، به سمتِ اون صدا قدم برداشت. بعداز چند ثانیه، یه چهره از دلِ اون حلقههایِ نورانیِ آبی ظاهر شد.
زنی که کالبدش از خودِ اون گلهایِ شکسته ساخته شده بود و موهاش مثلِ امواجِ نورِ آبی جریان داشت. چشمانش، شباهتِ عجیبی به چشمانِ نقرهایِ اِلا داشت.
اِلا با دیدنِ اون زن، بیاختیار نفسش رو حبس کرد. احساس کرد که یه چیزی توی دلش داره میشناسدش، اما نمیدونست از کجا.
زن با لبخندی غمگین، به سمتِ اِلا اومد و دستش رو بالا آورد تا به صورتش دست بزنه. «آخرش آمدی، دخترِ من... اینجا، جاییه که تو بیست سالِ پیش، از اون پنهان شدی.»
وُید با چشمانِ گشاد شده، از اِلا به اون زن نگاه کرد و بعد به سمتِ اِلا برگشت. «"دخترِ من"... یعنی... این زنِ کیه...؟»
اِلا، در حالی که چشمانش پر از اشک شده بود و صداش میلرزید، گفت: «فکر میکنم... این مادرِ منه. وُید، ولی چطور ممکنه؟ من همیشه فکر میکردم مادرم...»
زن با مهربونی حرفش رو قطع کرد: «...مُرد. درسته. من مُردم، اما نه تویِ دنیایِ شما. من بمحض اینکه به دنیایِ خودم برگشتم، اون دورِباره... اینجا مُردم. چون نگهبانِ این دنیا نمیتونه خارج از اون زندگی کنه.»
وُید به سختی این جمله رو هضم کرد. پس اِلا نه فقط یه دخترِ معمولی، بلکه همون «وارثِ مُهرِ» واقعی بود. مادرش، قبل از مرگِ عجیبش، اِلا رو به زمینِ خالی از جادو فرستاده بود تا از چنگِ امپراتورها دور بمونه.
اِلا، که بالاخره به اون پی برد و همین باعث شد زانوهاش خالی بشه و به زانو بیفته، گفت: «پس اونها... امپراتورها... اونا فقط به خاطرِ قدرتِ مَن...»
«...تو رو شکار میکردن درست.» زن با نگاهی که هم دردی و هم شدت داشت کامل کرد. «و حالا که تو با وُید به اینجا اومدی، اونها دیگه به هیچوجه نمیتونن واردِ اینجا بشن. مگر اینکه... یکی از خودتون رو توش گیر بندازه.»
نگاهِ زن، این بار به وُید افتاد. اون یه نگاهِ عمیق و سنگینی بود؛ نگاهی که میگفت «حالا تو باید انتخاب کنی.»
ادامه دارد...
- ۵۴
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط