{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۹

پارت ۲۹

دوباره اوضاع برای ساسکه تبدیل به جهنم متحرک شد.

او قرار نبود انقدر بی ظرافت از خودش صدا ایجاد کند، ولی خب به هر حال اتفاق افتاد.
دقیقا وقتی که قرار بود یک قدم به عقب برود - با نهایت احتیاط - پاشنه ی پایش روی یک قوطی خالی رامن که کنار میز تحریر افتاده بود رفت.
خرررچ! (چه مرضی دارم صداها رو در میارم؟)
ساسکه سر جایش یخ زد، بی حرکت ماند.
چشم هایش سریع رفت روی روباه تا بررسی کند.
گوش های مخملی کوراما کمی تکان خوردند و صدا را گرفتند، با خرخر کوچکی پوزه اش را بیشتر توی دم پشمالویش فرو کرد و گلوله شد.

بیدار نشد، خوشبختانه.

ساسکه نفس راحتی کشید:"خوبه،"
اهسته و نصفه نیمه برگشت، چشم هایش هرگز از روی کوراما کنار نرفتند.
و همین قضیه باعث شد کمرش به میز تحریر ناروتو برخورد کند و جامدادی لعنتی او لق بخورد.
گند زد.
جامدادی لعنتی مثل یک نفرین از روی میز افتاد پایین و تمام مداد ها با صدای بلندی [که در ان زمان گوش خراش ترین بودند] پخش زمین شدند.
عرق سرد پشت گردن ساسکه خزید، چشم های همیشه خونسردش گشاد شدند.

کوراما دوباره خرخر کرد
کمی هوا را بو کشید، پره های بینی مشکی اش گشاد و تنگ شدند
و بعد، چشم هایش را باز کرد.‌ دوتا چشم قرمز که انگار از ته جهنم امده بودند، یا حداقل ساسکه اینطور برداشت کرد.

چشم های کوراما چرخید، مثل بارکد خوان کل اتاق را اسکن کرد. و خب، البته که ساسکه را دید.
دقیقا روی او تمرکز کرد انگار که روح او را میدید.
چند لحظه چشم تو چشم شدند، اتاق ساکت شد.
فقط صدای ابگرم کن
تخم چشم های کوراما
تخم چشم های ساسکه
Sa:"‌...هه هه هه...چه دختر خوبی"
ساسکه یک نیشخند خشک زد که بیشتر شبیه سرفه بود، سعی کرد کمی بیشتر از کوراما دور شود.
روباه چشم هایش را تنگ کرد، مردمک های قرمزش روی ساسکه قفل ماندند. خرخر نحسی کرد
انگار میخواست بگوید: من دختر نیستم

Sa:"‌‌...هه هه هه...اره، اره"
ساسکه حتی نمیدانست چی دارد بلغور میکند. به هر حال هیچ زندانی لعنت شده ای زبان روباه ها را بلد نبود.
کوراما اصلا با ساسکه حال نکرده بود. اصصصصلا.
در واقع او خودش روباه سختگیر و درونگرایی بود، ولی از افراد خشک و دور خوشش نمیامد.
وجه اشتراک او با ساسکه این بود که او هم ناروتو پسند بود، در واقع افراد خوش قلب و شاد را دوست داشت و به انها جذب میشد.
و ساسکه؟ از نظر کوراما 💨 هم حساب نمیشد.

دوباره خرخر کرد و مثل آسانسور رفت بالا، روی پاهای مشکی باریکش ایستاد.
لبخند ضایع ساسکه بلافاصله محو شد:"ینی چی؟"
پشت کوراما قوز پیدا کرد، دمش مثل آنتن رفت بالا.
و ساسکه به وضوح دید که پشم های نارنجی اش سیخ میشوند.
Sa:"بشین...کاریت ندارم، بشین."
با انگشتش به پایین اشاره کرد
و خب، خیلی غلط کرد چون کوراما لج کرد.
دندان هایش را به ساسکه نشان داد - همانکاری که روباه ها وقتی میخواستند قلمرویی تصاحب کنند انجام میدادند.
ساسکه تند تند توی جیب های شلوار راه راهش را گشت:"اون آیت الکرسی رو چیکار کردم؟"

ناروتو با بی حالی شروع کرد از پله ها بالا رفتن.
خسته نبود، نه فعلا. فقط از شدت رامن هایی که نجی به او داده بود احساس سنگین بودن میکرد.
و البته...نیاز به دستشویی.
N:"پام برسه تو توالت رگباری میزنم."
دستش شل و ول توی جیب شلوار گلوله ای سرمه ای اش فرو رفت، حلقه ی کلید را بیرون کشید.
مثل پیرمرد های صد ساله جلوی در اتاقش ایستاد و خواست در را باز کند. البته این قضیه مربوط به قبل از این بود که صدای تلق تولوق و جیغ و داد بشنود.
ابروهای بلوندش رفتند بالا:"صدا چیه؟"

Sa:"گمشو کثافت کوچولو!"
K:"خخخخخخ!"
Sa:"...الان به ناموسم فحش دادی؟ تیکه پشم"
K:"خخخخخ خخخ!"
Sa:"خلط گلو داری برو تف کن خب، اب دهنتو ریختی تو صورتم."

ناروتو با کلید جلوی در خشکش زده بود. کم کم چشم هایش را تنگ کرد و نچ نچ کرد:"روباه داشتم، حالا یه گورخر راه راهم باهاش دارم."
کلید را انداخت توی جا کلیدی، بدون اینکه اهمیتی بدهد انها صدای کلید را بشنوند.

در با جیر جیر لولای گوشه اش باز شد، سایه ی ناروتو افتاد توی اتاق تاریک.

کوراما در حالی که پارچه ی یقه ی ساسکه توی پوزه اش بود خشکش زد
ساسکه در حالی که ته دم کوراما را [جایی که دمش به پایین تنه اش وصل میشد] گرفته بود، خشکش زد.

Sa:"سلام."
K:"خخخ!"
دیدگاه ها (۷)

ببین خودت کرم داریا کاکاشی🗿

پارت ۳۰"نههه بچم، بچمو از زیر دست و پا نجات بدین!"صدای کوبید...

بقیش●سوناده کنار تخت ساسکه نشست، موهای بلندش را از روی شانه ...

پارت ۲۲همان لحظه که ناروتو و ساسکه متوجه شدند ان کپسول قرار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط