{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p31
شب، قلعه برخلاف روز، ساکت‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.
نینا از پنجره‌ی اتاقش بیرون رو نگاه می‌کرد.
آسمون هنوز تیره بود.
انگار توی این دنیا، خورشید هیچ‌وقت کامل طلوع نمی‌کرد.
با کلافگی پرده رو کشید و روی تخت نشست.
«اگه قرار باشه تا آخر عمرم اینجا بمونم، دیوونه می‌شم...»
همون لحظه، صدای تقه‌ی آرومی به در خورد.
«بیا تو.»
لیا با یه سینی شام وارد اتاق شد.
مثل همیشه سرش پایین بود.
سینی رو روی میز گذاشت و خواست بره که نینا صداش زد.
«لیا، صبر کن.»
دختر ایستاد، اما هنوز پشتش به نینا بود.

«تو از جیمین می‌ترسی؟»

چند ثانیه سکوت شد.
لیا آروم برگشت.
«همه از ایشون حساب می‌برن.»
«این جواب سؤال من نبود.»

لیا نگاهش رو پایین انداخت.
«ایشون... آدمی نیست که کسی بخواد خشمش رو ببینه.»

نینا با تعجب پرسید:
«تا حالا دیدیش عصبانی بشه؟»
لیا خیلی آروم سرش رو تکون داد.
رنگ از صورتش پرید.
«فقط... یه بار.»
«بعدش چی شد؟»

لیا لب‌هاش رو روی هم فشار داد.
«هیچ‌کس دیگه درباره‌ش حرف نزد.»
همین رو گفت و سریع از اتاق بیرون رفت.
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p32در که بسته شد، نینا چند لحظه به همون ن...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p30چند دقیقه بعد نتونست جلوی کنجکاویش رو ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p29تا چشم کار می‌کرد، جنگل‌های تیره دیده ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p26نینا با حرص نزدیک‌ترین بالش رو برداشت ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p27اما لیا آروم سرش رو تکون داد.«هیچ‌کدوم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط