{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو شهر بوی مرگ میومد سیاهی همه جا رو پر کرده بود یه پسر ...

تو شهر بوی مرگ میومد سیاهی همه جا رو پر کرده بود یه پسر سیگار به دست به یجا خیره شده بود!
دو قطره خون از دماغش رو لباسش ریخت بی اهمیت تو ذهنش اتفاقای اون روز و مرور میکرد:
-با این وضعیتی که تو داری و داری ادامه میدی خیلی زنده نمیمونی!
+یعنی چی دکتر!؟
-تمام علائم سرطان رو داری...!
+چ خوب :)
یادش اومد همیشه دوست داشته اینجوری بشه تهش!
شروع کرد به قدم زدن نمیدونست کجاست یا کجا میخاد بره سرش پر بود از اتفاقایی که باید میوفتاد اما تو خواب حقیقت شد!
چشاش قرمز شده بود مث اینکه پلکشون رو بریده باشن...!
سیگارش داشت تموم میشد آخرین نخ سیگارو انقد به زمین زد تا نصف توتون هاش فشرده شدن رو هم فندکشو بیرون اورد و سیگارشو روشن کرد کام اول رو که گرفت شروع کرد سرفه زدن دستشو ک از جلو دهنش برداشت قطره های خون روش برق میزد!
به آسمونی که غلیط مرگ آلود شده بود خیره شد و تو تاریکی فرو رفت...! :)
دیدگاه ها (۳)

آنقدر از کودکی بکن نکن‌های بی‌ دلیل و بیجا شنیده ایم و آنقدر...

خدا آن چیزی است که کودکان می‌شناسند نه بزرگسالان؛ بزرگسال وق...

╭────────╮ ‌ ‌ ‌ 𝐚 𝐬𝐢𝐩 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮 ‌ ╰────────╯جـ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۶۰ و با لذت و متفکر :گفتم گما...

### فصل اول | پارت سومنویسنده: Ghazal ماشین لندکروز مشکی با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط